ددرس‌گفتارها

بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین.

السلام علیک یا داعی الله و ربانی یا ای یوسف سلامنا علیکم و رحمت الله.

در باب چهارم کتاب الموت مرحوم مجلسی بودیم.

عرض کردیم که مقدمه این باب مرحوم مجلسی چند تا آیات رو آورده و تفسیر کرده.

البته بنای ما اون روایات.

در روایت اول ورود کردیم که تمنای موت بود و ربطش به یهود رو گفتیم و اینها بعد حالا دلمون نیومد از این آیات هم بگذریم.

بخوایم رو این آیات توقف کنیم خودش چندین جلسه میشه فقط تبرکاً بگیم چه آیاتی رو حالا آیه هفت و هشت سوره یونس رو که گفتیم نکاتی رو هم عرض کردیم.

آیاتی که در این خصوص آورده مرحوم مجلسی چون باب چهارم پیرامون فرار از موت و حب لقای خدا بود.

یکی دیگه از آیات آیه صد و چهل و سه سوره آل عمرانه که میفرماید و لقد کنتم تمنون الموت من قبل.

میفرماد شما وقتی که دستور جهاد اومد قبل از اینکه دستور جهاد بیاد کنتم تمنون الموت تمنای موت می‌کردید.

به صورت ظاهری خدا ما عاشق شهادت هستیم.

ما عاشق موتیم.

کجایی موت در اختیار ما رو مثلا در آغوشت بگیریم و اینها.

ان تلقوه فقط رایتموها.

حالا که دارید نگاش می‌کنید.

بسم الله پیغمبر داره میفرماد که حالا که الان اومده یعنی الان ما رو پیش از جهاد ادعا می‌کردید ما پیش کسوت خون و شهادت و فلانی مثل اینایی که ادعا می‌کنند ما، ما نوکر این ملتیم.

ما اصلا اومدیم خدمت کنیم و چونکه همه میگن همه ادعاها گوش فلک رو کر می‌کنه.

ما اصلا اومدیم برای خدمت.

خب حتما خدمت پشت میز نشستنه.

حتما مدیرکل شدنه.

حتما مدیر فلان شدنه.

الـ- الحمدالله مدیرای خادم هم زیاد داریم بلکه خدوم بر وزن فعول یعنی واقعا خادمن.

هستن که واقعا این مد- مدیرای خوب آدم اینا باید دستشونو ببوسه چون انقدر مدیر بد آدم میبینه یه چند تا خوبم که میبینه میگه واقعا اینا خیلی اینکه خودشونو گم نکردن.

خلاصه اینا ادعا می‌کردن ما پیشکسوت جهاد و شهادت و فلان.

خب پیغمبر بر اساس این آیه میفرماید بسم الله فقط رایتموها حالا که دیدید موت رو الان بفرمایید، بفرمایید میدون مین.

و انتم تنظرون.

حالا وایسید نگاه می‌کنید.

این یه آیه.

حالا چقدر میشه درباره‌ش صحبت کرد دیگه.

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

آیه صد و شصت و هشت آل عمران میفرماید الذین قالوا لاخوانهم و قعدوا لو اطاعونا.

یه عده بودن که از جنگ فرار کرده بودن به اینا به بر- به اونایی که حرف اینا رو گوش نداده بودن، تو جنگ اهوز رفته بودن شهید شده بودن.

اینا میگن اگه اینا حرف ما رو گوش می‌دادن لو اطاعونا اطاعت ما رو می‌کردن ما قتلوا اینا کشته نمی‌شدن.

قل بهشون بگو فدرءوا عن انفسکم الموت ان کنتم صادقین.

چجوری می‌خواید موت رو دفع کنید از خودتون؟

اگه راست میگید الان مثلا نرفتید جنگ به قول خودتون کشته نشدید.

بالاخره که میاد بالاخره که موت میگن قدیم‌ها می‌گفتن شتریه که در خونه همه می‌خوابه.

تو جالبه که تو بسیج مسجد خود ما شاهد بودم بچه‌های علیه السلام مقدس صف اولی که از ص نماز از امام جماعت اون من بچه بودم اون موقع مسجد ما که توی حالا جاهای نظامی کار می‌کرد نامه گرفتن که مثلا سربازیشون بیفتن تهران تو منطقه جنگی نیفتن.

بعد اینا همینا الان دکتر مهندس شدن درس خوندن نرفتن جنگ وایسادن درس خوندن الان جاهای رو گرفتن به ادعای خدمت ما.

آقا ما نوکریم ما می‌خوایم خدمت کنیم.

بفرمایین باور کنید گاهی اوقات این آبدارچی اداره می‌بینی از یه مدیرکل بیشتر خدمت می‌کنه.

بارها گفتم خیلی از مدیرها اگه نیان سر کار شاید خیلی کار بهتر بشه.

بارها من اینو گفتم.

خیلیاشون.

نه همشونا.

ولی آبدارچی‌ها این تیکش‌ها اینا یه روز نیان گند اداره رو برمی‌دارن.

اکرم القوم خادم.

گرامی‌ترین هر قومی خادمش هست.

موت رو باید جدی گرفت.

آیه هفتاد و هشت سوره نساء.

اینا رو مرحوم مجلسی آورده.

انما تکونوا یدرکمول موت.

هر کجا باشید موت شما رو درک می‌کنه.

بالاخره درکتون می‌کنه.

و لو کنتم فی بروج مشیده.

تو کاخ‌های محکم هم که باشید بالاخره موت خواهد آمد.

قدیم‌ها چقدر خوب بود قبرستون‌ها تو شهر بود.

الان چقدر باید تو جون بکنی تا بری به قبرستونی برسی قبری ببینی.

یا اصلاً قبر می‌کندن تو خونه‌ها.

من هنوز یادمه که قدیميامون قبر تو خونه‌هاشون می‌کندن.

با اینکه خیلی سی و پنجاه سالمه ولی هنوز یادمه.

ما تو جنگ- یه چیز هیچ‌وقت یادم نمیره.

تازه رفته بودیم ادای مقدس مآب‌ها هم در میاوردیم و اینا تو ج- هم- تازه که رفته بودیم جنگ شنیده بودم آقا بچه‌ها میرن مثلا دل شب تو قبر می‌خوابن.

ما اومدیم ادا درآریم.

رفتم ز روز تو بیابون‌های دو کوهه چند تا قبر پیدا کردم.

نشون کردم مثلا سحر بیام.

باور کنید سحر سراغ هر کدوم از اینا رفتم دیدم پره [خنده].

یکی اون تو خوابیده.

یکیشون یه جا رفتم بلند شد اصلاً از وحشت فرار کردم [خنده].

اینطوری بود.

ولی پیدا نمی‌کردی قبر خالی پیدا نمی‌کردی.

حالا الان تو خونه‌ها سبک زندگی، سبک معماری ما چی شده؟

قبر؟

اوف استغفرالله زبونت رو گاز بگیر.

الان باید مثلا جکوزی و این چیزا تو خونه‌ها بسازن دیگه.

اصلا کاملا همه چی تغییر کرده آیه شونزده احزاب "قل لا ينفعکم الفرار ان فررتم من الموت او القتل واذًا لا تمتعن الا قليلا".

میگه اگر از مرگ یا کشته شدن فرار می‌کنید هیچ سودی برای حال شما نداره.

مگر یه چند روزی که تا بالاخره برسه.

یعنی این جالبه که از توحید، یه بار هم عرض کردم آماری که گرفتن در کل دنیا از توحید باور به مرگ بیشتره.

یعنی اون‌هایی که قبول دارن بالاخره آدم می‌میره، می‌شه گفت همه مردم دنیا از هرکی بپرسی میگه بله می‌میرم.

اما چرا پس تو این وضعته؟

چون باور نداره.

همش مرگ رو برای همسایه می‌بینه.

آیه هشت جمعه.

چقدر خوبه این آیات رو آدم ببینه هی پشت سر هم بذاره.

خدا رحمت کنه استاد علی محمد حسن زاده رحم God یه موضوع رو بذار بشین یه ختم قرآن کن در رابطه با همین موضوع.

تا حالا این کارو کردی؟

من یه بار در خصوص قلب قرآن این کارو کردم.

نشستم قرآن رو کلشو از اول تا آخر در جستجو پیدا کنم قلب در قرآن چند تا اومده و چقدر شیرینه.

بعد چیزایی رو می‌بینی که دیگران ندیدن.

همین آیه بارها تو سوره جمعه حتما خوندید "قل ان الموت الذي تفرون منه" این موتی که بهشون بگو ازش "تفرون منه" ازش فرار می‌کنید "فانه ملاقيکم" بالاخره ملاقاتش می‌کنید.

حالا اون شما رو ملاقات می‌کنه.

جالبه اون شما رو ملاقات می‌کنه.

"ثم تردون الى عالم الغيب والشهادة فينبؤكم بما كنتم تعملون".

بعد خیلی جالبه می‌فرماید "تردون".

معلومه که ما اونجا بودیم.

دوباره داریم ارجاع می‌شیم.

دوباره بر می‌گردیم.

رد می‌شیم به اونجا دوباره.

مثلا از اونجا اومدیم "انا لله" قوس نزول و حالا "انا الیه راجعون".

بر می‌گردیم دوباره به اونجا عالم غیب و شهادت.

اونجا حاکمه، شاهده، خودش هم ناظر بوده.

نیاز به اهدی هم نداره به شهود.

بسم الله.

"بما كنتم تعملون" که چه کردید.

حضرت آیت الله کوهستانی لب موتی که از دوستانش می‌خواستن دفنش کنن، فرمود چرا از مرگ اینقدر می‌ترسین؟

فرمود اعمالتونه.

اگر اونورو تدارک کرده باشید برای چی بترسید؟

چون همش به دنیا رسیدید، اونورو هیچ فکری به حالش نکردید.

برای همین می‌ترسید.

اصلاً ترس شما از خودتونه، از عمل خودتونه.

اونور که ترس نداره که.

اتفاقاً خوبه که بدونید در ذیل همین آیه هشت سوره جمعه تفسیر روایی رو دیدم.

کتاب تفسیر روایی اهل بیت جشونزده، صفحه دویست پنجاه و هشت.

یه فرمایش شیرینی از امیرالمؤمنین دیدم تقدیم کنم.

از حضرت ذیل این آیه سؤال کردن.

حضرت در رابطه با این آیه نظر دادن.

فرمودن که حالا من بخشیشو می‌خونم چون وقت نیست.

"تعد السنين".

آخه یه روزی امیرالمؤمنین تو جمع صحابه‌ش فرمود به نظر شما واحد شمارش عمر چیه؟

الان از ما بپرسن چیه؟

یکی گفت ساله، یکی گفت ماهه، یکی گفت هفته‌ست، یکی گفت روزه.

دیگه کمترینشون گفت ساعته.

هیچکدومو امیرالمؤمنین قبول نکرد.

واحد شمارش عمر امیرالمؤمنین فرمود نفسه.

هر نفسی همه چی حساب شده‌ست.

حالا اون نفس آخرت که رسید هر کجا باشی تموم شد.

ما داشتیم کسایی که معذرت می‌خوام تو بیت الخلاء دستشویی و توالت به قول ما مردن.

اون نفس آخرش که رسیده اون تو بوده.

تو هیئت بوده، رو منبر مرده، تو خیابون، تو بازار مرده یا تو تصادف، تو بیمارستان.

نفس آخر که اومد تمام.

اینو دقت کنید امیرالمؤمنین می‌فرماید "تعد السنين ثم تعد الشهور ثم تعد الايام ثم تعد الساعات".

فرمود سال‌ها شمارش شدن، ماه‌ها شمارش شدن، سپس روزها شمارش شدن، سپس ساعات شمارش شدن.

بعد "ثم" سپس "تعد النفس" نفس‌هام شمارش شدن.

"فاذا جاء اجلهم" اشاره کرد حضرت به این آیه سی و چهار اعراف.

اینو آورد وسط.

"فاذا جاء اجلهم لا يستأخرون ساعة ولا يستقدمون".

اصلاً جلو پس و پیش نمی‌شه.

برسه تمامه.

نفس‌ها شمارش شده‌ست.

روی این یه ذره فکر کنین.

بارها عرض کردم نفس‌ها شمارش شده‌ست.

برای همین میگه تا می‌تونی مثلا بیت الخلاء اتو طول نده.

شاید یه وجه بحث فقهیشو کاری ندارم ولی یه وجه معرفتی‌ش که میگن بیت الخلاء زیاد نمون شاید اینه.

میگه اون تو نشستن زیاد کراهت داره.

یه دلیل‌ها حالا دلایل پزشکی داره، یه دلیلش هم می‌تونه این باشه.

الان نفس آخرت برسه حیف نیست اون تو بمری؟

یا از جهت پزشکی میگه میای بیرون با پای راست خارج شو میری تو اون تا اونجور و مسجد برعکسه.

با پای چپ برو تو بیت الخلاء.

حالا چون پزشکا گفتن وقتی سکته می‌زنی بیشتر امکان این داره که به سمت راست بیفتی تا چپ.

ها؟

یعنی اگر سکته کردی بیفتی بیرون دستشویی.

حیفه اون تو جون بدی.

یعنی آنفاعن باید آدم مترصد باشه، آماده باشه.

این خیلی مهمه.

من خودم دارم میگم اینطوری نیستم.

هی دارم حدیث نفس به خودم می‌خونم، میگم، میگم، میگم تا بلکه برای خودمم جا بیفته.

یه حکایتی هم میگن من باب متابعه عرض کنم و بسه.

که حکایته ولی خب حقیقته که از بزرگانمون شنیدیم که یه آقایی نشسته بود داشت تلویزیون نگاه می‌کرد و کیف می‌کرد.

یهو حضرت مرگ، حضرت موت تشریف آوردن.

گفتن بفرمایید می‌خوام شما رو ببریم آماده باشید.

گفتن بابا آخه چقدر زود دیگه.

نمیشه وقت مطلقاً.

گفت لااقل بشین گلوت رو تر کن یه شربت برات بیارم.

این آقا گفت باشه تا همین مقدار قبوله.

رفت یه شربت بیاره بده به آقای مرگ بخوره.

توش دو تا قرص خواب انداخت.

از این خواب سنگین.

آورد داد این آقای مرگ اینو خورد خوابش رفت.

اینم برای خودش کیف کرد گفت دیگه کارش تموم شده.

یهو دید حالا اینکه خواب بود لیستو برداشت نگاه کرد اسمشو پاک کرد از اون.

گفت آقا حضرت مرگ بهش گفته بود من کاری ندارم.

من طبق این لیست میرم جلو.

الان لیست رسیده به تو.

نوبت توئه.

این اسمشو که دید وقتی حضرت مرگ خواب بود اسمشو پاک کرد اون پایین پایین نوشت.

آخرین نفر نوشت.

حضرت مرگ که از خواب بیدار شد گفت دمت گرم عجب حالی دادی به ما.

خالی شربتت چسبید و...

گفت حالا لیستو بده من به خاطر این عشق و حالی که تو امروز دادی امروز من امروز چیکار می‌کنم از ته لیست شروع می‌کنم.

[خنده] حکایت جالبیه واقعاً یعنی رد خور نداره.

من خواهش می‌کنم از خودم، خواهش می‌کنم از خودم، التماس به خودم می‌کنم قصه موت رو جدی بگیرم.

باید بریم.

کسی اینجا اگه قرار بود کسی بمونه پیغمبر باید می‌موند.

قبول دارید؟

باید پیغمبر حضرت زهرا باید می‌موند.

الهی باور کنیم.

الهی قبول کنیم.

الهی که عاقبت ما ختم به خیر بشه و برکت صلوات بر محمد و آل محمد.

اللهم صل على محمد و آل محمد