یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
روایت هفتم؛ روند عمر و موت تدریجی
در روایت هفتم از کتاب الموت سخن از روند عمر بود: از سیوسه تا چهل سالگی تقریباً ثابت؛ از چهلویک تا پنجاه سالگی رو به افول و زوال؛ و از پنجاه سالگی حالت «نذر». امام صادق علیهالسلام فرمودند که صاحب پنجاه سالگی باید خود را چنان بداند که گویی در نذر است:
«وَيَنْبَغِي لِصَاحِبِ الْخَمْسِينَ أَنْ يَكُونَ كَمَنْ هُوَ فِي النَّذْرِ» (بحار؛ کتاب الموت)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): صاحب پنجاهسالگی سزاوار است چنان باشد که گویی در نذر است.
«کمن هو فی النذر» یعنی از پنجاهسالگی موت تدریجی آغاز شده است.
تطابق نفس و بدن؛ شمشیر و غلاف
در رابطهٔ نفس با بدن چنین نیست که همهٔ نفوس، چون رو به کهولت میگذارند، بدنشان بسوزد و رو به زوال رود. این حکم همگانی نیست؛ بیشتر مردم چنیناند، زیرا میان نفس و بدن تطابق برقرار نیست. مثلی هندی میگوید: شمشیر تیز و سنگین و برنده غلاف خود را خردهخرده میخورد؛ اصطلاحاً شمشیر تیز غلافش را میسوزاند. جان قوی و نفس قوی بدن را میسوزاند؛ رفتهرفته بدن به جایی میرسد که توان کشیدن چنان نفس و روحی را ندارد. هرچه سن بالاتر میرود بدن به کهولت میگراید و نفس، برعکس، قویتر میشود و عقل نیرومندتر — چنانکه پیشتر گذشت. این حال برای کسانی است که تطابق میان بدن و نفس، یا تطابق آدم و عالم را رعایت نکردهاند؛ بحثی دقیق و مهم که پیشتر نیز آمده است.
ازاینرو انسان کامل — امام عصر صلواتاللهعلیه — که اکنون با بدن عنصری در نشئهٔ طبیعت میزید، به جهت رعایت تطابق میان نفس و بدن، بدنش نمیسوزد و رو به کهولت نمیرود؛ اعتدال مزاج و آنچه در این باب گفته شده، برقرار میماند. در غیر این صورت زوال بدن رخ میدهد؛ زیرا دست ما از دامان وحی کوتاه مانده است. ولایت در کل جهان ساری و جاری است؛ آنچه غصب شده ریاست ظاهری بوده، نه اصل ولایت. اگر پیوند به وحی قطع نمیشد، راه به این اعتدال نزدیکتر بود. یکی از علل عمرهای هزارساله در امم پیشین و دوران انبیای گذشته نیز به همین حوزه بازمیگردد.
حکایت انصاری همدانی؛ تأثیر روح در بدن
در احوال مرحوم انصاری همدانی — از عرفا و بزرگان کمال شیعه — آمده که زود از دنیا رفت؛ بهیاد میآید که زیر چهل سالگی. پزشکی که قلب ایشان را جراحی کرده بود و ظاهراً پیوند ویژهای با مسائل معنوی نداشت، به نزدیکان گفته بود که گویا ایشان سخت عاشق کسی است؛ حدود قلب تکهتکه و پارهپاره است و قلب سوخته. این نمونهٔ تأثیر روح در بدن است: وقتی نفس قوی و روح بزرگ میشود، بدن کشش آن را ندارد و موت تدریجی آغاز میگردد. اهلبیت فرمودهاند از پنجاهسالگی خود را مرده بدان:
«إِنَّكَ مَيِّتٌ وَإِنَّهُمْ مَيِّتُونَ» (زمر/۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تو میمیری و آنان نیز میمیرند.
کار تمام است؛ موت آغاز شده و قوای وجودی سفرشان را با آخرت شروع کردهاند؛ یکییکی رو به زوال و ضعف میروند؛ قوا سفرشان را با آخرت آغاز کردهاند. اما در انسان کامل چنین نیست؛ تطابق نفس و بدن مانع سوختگی قالب است.
هندسهٔ موت؛ یکبار، تدریجی، خواب، هر نفس، آنبهآن
اگر هندسهای از موت و مراتبش رسم شود، روندی تا اینجا آمده است. نخست گفته میشود موت در کل عمر یکبار اتفاق میافتد؛ این را همگان میپذیرند. سپس بر اساس روایات و آیات — از جمله همین روایت هفتم — از پنجاهسالگی به بعد موت تدریجی نیز آغاز میشود؛ این نیز موتی است.
پیشتر نیز سخن بود که انبیای پیشین چون میخواستند زندگی پس از این زندگی را به مردم بفهمانند و مردم درنمییافتند، خداوند — بنابر فرمایش ملامحسن فیض در وافی و روایت شریف آنجا — خواب را جعل کرد. حدیث است:
«النَّوْمُ أَخُو الْمَوْتِ» (حدیث)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خواب برادر مرگ است.
و آیهٔ شریفه:
«اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا وَالَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنَامِهَا» (زمر/۴۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا جانها را هنگام مرگشان میگیرد، و آن را نیز که نمرده در خوابش.
نشان میدهد آنکه به خواب رفته نیز در حقیقت موتی برای او رخ داده است؛ منتها آنکه قرار است برای همیشه برود بازگشت ندارد، و آنکه خوابیده و قرار است بازگردد، نفس و روح بازمیگردند. پس در صریح آیات هست که نه فقط از پنجاهسالگی به بعد، بلکه هر شب میمیریم و زنده میشویم؛ و اگر روزی چند بار بخوابیم، این حیات و موت چندباره رخ میدهد.
دقیقتر از این: در هر نفس. حضرت امام رضواناللهعلیه در ذیل شرح دعای سحر روایتی میآورد و بحث را شیرین میگشاید که ما در هر نفس در حال اماته و احیاییم. قوای عزرائیلی قبض میکنند و قوای اسرافیلی نفخ میدمند؛ در هر دم احیا و در بازدم اماته رخ میدهد. عزرائیل و اسرافیل دائماً در ما و در نظام هستی کار میکنند.
جزئیتر از این نیز هست: در کائنات حرکت جوهری، بر اساس فلسفهای که ذیل آیات و روایات تبیین شده، برقرار است؛ آنبهآن صورت جدیدی میخواهد پدید آید و صورت پیشین باید بمیرد، وگرنه صورت تازه چگونه احیا شود؟ پس صورت پیشین یک آن بعد میمیرد و صورت جدید توسط حضرت اسرافیل احیا میشود. اماته و احیا دائماً آنبهآن در کائنات رخ میدهد، نه فقط در انسان:
«كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ» (الرحمن/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر روز او در کاری است.
و:
«يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَيُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ» (یونس/۳۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): زنده را از مرده بیرون میآورد و مرده را از زنده.
بر اساس نظرات بزرگان، دائماً میمیریم و زنده میشویم.
فلسفهٔ جعل موت؛ خشوع و کندن از تعلقات
چرا خدا اینها را جعل کرده است؟ هرگاه تنهٔ بحث فلسفی به اخلاق میرسد، سرّ آن این است که انسان به خشوع بیفتد و از تعلقات کنده شود؛ از تبختر فرود آید، پیش از آنکه در قبر دماغش را بمالند خود با عبادت به خاک بمالد و به تواضع و خشوع گراید. یکی از مهمترین فلسفههای جعل موت — حتی موت آنبهآن — کاستن از تعلقات است. تعلقات انسان را فرسوده میکند: یکی به لباس و جایگاه، یکی به میز ریاست و مدیریت، یکی به پست، یکی به مدرک و شهرت، یکی به مال و زن و فرزند و نسب؛ هرکس به چیزی. بدبختتر آنکه بر چیزی که ندارد دل ببندد. پس موت میآید تا از تعلقات جدا کند.
سردار سلیمانی؛ رمز نترسیدن از مرگ
امروز سالروز شهادت سردار دلها حاج قاسم سلیمانی است؛ روحش شاد. زبان از وصف او قاصر است. در فیلمی از توجیه نیروها پیش از کمین بر داعش، همه آمادهٔ شهادت بودند و خود سردار نیز. چند جملهٔ شیرین گفت و رمزگشایی کرد: چرا ما از مرگ نمیترسیم و چرا با آنهمه نیرو در منطقه، طرف مقابل از مواجهه میهراسد؟ زیرا ما از نثار جان دریغ نداریم. چه چیزی بالاتر از جان؟ به پیرمرد فرتوت در حال نزع بگو کار تمام است؛ باز میگوید دوست دارم در دنیا بمانم — تعلق است. اما چرا شهید حاضر است برود؟ کندن از تعلقات. کسی که عزیزترین و شریفترین چیز — جان — را میدهد، تعلقی بازنداشته است. رمز پرواز شهدا همین کندن است؛ و سردار آنجا این رمز را گشود.
حتی پیرمرد نودساله در حال نزع جان میگوید باز میخواهم در دنیا بمانم؛ همه دوست دارند بمانند. آن شهید اما حاضر است برود چون از تعلق کنده است. کسی که جان — شریفترین سرمایه — را نثار میکند، دیگر بندی به پست و مال و شهرت ندارد.
از تمثیلهای زیبا دربارهٔ کار او تشبیه به موسی در برابر ساحران فرعون است: فرعونیان زمان سحر آوردند تا مردم را به دین قلابی بکشانند؛ او اژدهای مقاومت را رها کرد و بر صحنه چیره شد و دلها را تسخیر کرد — معجزهای در قرن ما. چه چیز چنین میکند؟ به خدا قسم، کندن از تعلقات. آیا نمیتوانست بالاترین جایگاههای سیاسی و رانت و نبض اقتصادی را بگیرد؟ هر سو راه باز میدید؛ اما نکرد. در آن نامه به دخترش — که خود ختم کلام است — نوشته بود که نشستم و اندیشیدم: دنبال پول و مقام و شهرت همه هست؛ آخرش چیست؟ خدا را برگزیدم. تمام. دستخط او بر بزرگراه تهران نیز تکرار شده: خدایا عاشق دیدارتم. چنین کسی را خدا میبرد.
آنکه سردار وصیت کرده بود دفنش کند، چند روز پس از دفن خواب دید. پرسید در لحظهٔ حمله چه حالتی داشتید؟ فرمود اصلاً آن لحظه چیزی نفهمیدیم؛ یک آن گفتند مولای موحدین با شما کار دارد؛ رفتیم محضر امیرالمؤمنین علیهالسلام و در آغوش مولا بودیم؛ برگشتیم دیدیم بدنها و اشلاء بر زمین ریخته. این است ثمرهٔ کندن از تعلقات؛ و دشمنان نیز با عظمت از او یاد میکنند. انشاءالله عاقبت همه ختم به خیر شود، به برکت صلوات بر محمد و آل محمد. یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.