ددرس‌گفتارها

بسم الله الرحمن الرحیم و به این استعین.

السلام علیک یا داعی الله و ربانی آیات.

السلام علیکم و رحمة الله.

یه جمله و فرمایش بسیار عرشی حضرت استاد علامه حسن زاده الله الرحمن دارن تقدیم کنم.

خیلی نگاه جدیدی رو به انسان میده این جمله.

[نفس عمیق] می‌فرمودن که یعنی من اولین بار که این صحبت رو از حضرت استاد شنیدم واقعاً انگار که شیرین‌ترین عسل عالم رو به کامم گذاشتن.

فرمودن ما اوایل گمان می‌کردیم که فقط حروف مقطعه قرآن رموزن، رمزن.

به صورت رمزی آمدن.

ح، م مثلاً ع، س، ق، ا، ل، ر، ک، ح، ی، ع، ص.

اینا به صورت رمزی‌ان بین پیغمبر و خدای منّان.

بعداً رفته رفته متوجه شدیم که آیات قرآن هم خود آیات چینشش، بافتش، ازدواج حروف با هم، تشکیل کلمات، ازدواج کلمات با هم، تشکیل جملات و آیات، صدر و ذیل آیات، شروح و خاتمه سور.

اینا همه دیدیم اینا هم رمزن.

این‌ها هم به صورت رمزن.

اینجوری نیست که فقط اون کلمات ظاهراً حروف مقطعه رمزن.

یعنی آیات قرآن همه حروف مقطعه‌ان.

ما گمان می‌کنیم همین‌ین که ما می‌بینیم.

بعد دو مرتبه دقت کردیم دیدیم که اصلاً تمام کلمات نظام وجود، همه‌ی این آیات، همه‌ی این ظهور حق در تک تک موجودات.

اینام همه حروف مقطعه‌ان.

کدوم یکی از ما به کنع وجود خودمون پی بردیم که چی هستیم؟

کی هستیم؟

خودمون اصلاً بیرون از خودمون خودمون.

چی هستیم؟

کی هستیم؟

باطنمون چیه؟

اون کمون ذاتمون چی داره میگه؟

می‌بینیم ما هم یک حرف مقطعه‌ایم از سمت حضرت حق.

می‌بینیم هر طرف نگاه می‌کنی آسمان، زمین.

اصلاً ما یک جزئی از کل هستیم.

چگونه می‌تونیم احاطه پیدا کنیم؟

وقتی اهل بیت علیهم الصلاة والسلام فرمیدند وقتی که انسان به چیزی علم پیدا می‌کنه یعنی احاطه‌ای به او پیدا می‌کنه، محیط بر اون می‌شه.

در حالی که قرآن فرمود "و لا یحیطون به علما".

بهی علما.

اصلاً نمی‌شه، مطلقاً نمی‌تونید احاطه علمی پیدا کنید به او.

نظامش هم این چنینه.

این یک تحیری، یک حیمانی در انسان ایجاد می‌کنه که دیگه فقط می‌تونی بگی-- یعنی زبان لال می‌شه.

فقط می‌تونی بگی کلت کلت الألسن.

این زبان چیه؟

کل لاله قاصره عن غایت صفت.

اصلاً نمی‌شه حرف زد.

یه حیمانیه.

شبیه به ملائکه مهیمین می‌شی.

اون عالیین یا عالین یا علیین.

اونایی که در حیمانن.

هیچ خبری از هیچ چیزی جز خدا ندارن.

خداست و داره خدایی می‌کنه.

جز خدا نمی‌بینن.

وقتی اینطوری نگاه کردی یکپارچه حیمانی.

اصلاً دیگه تکبر کجا بود که بیان بهت بگن مجبور بشن تمثیل بیارن بگن آقا کسی که متکبره اولاً خدا موت رو گذاشته که از تکبر بکشینش به زیر.

مریضی رو، فقر رو گذاشته طبق روایت پنجم از باب اول کتاب الموت.

یا بیان دو مرتبه تمثیل کنن که آقا کسی که این دنیا تکبر داره مثل مورچه محشور می‌شه.

حق.

این حرف حقه.

حقه این.

اما و کسی اینطوری نگاه کرد به قضیه اصلاً تکبر چیه؟

اصلاً دیگه انانیتی وجود نداره ازش.

[نفس عمیق] یکپارچه هرچی می‌بینه حق می‌بینه.

اصلاً موت رو هم فقط موتی نمی‌بینه که اون "إنّا الیه راجعون" مثلاً اون موت اجباریه که بالاخره قراره به اون شکل نفس ناطقه اعلام انصراف از بدن بده.

بدن رو، این بدن جسم دنیایی رو رها کنه بره در قالب بدن برزخی و که در طول این بدنه راهش رو ادامه بده.

نه اصلاً حیات و موت رو آنفآن می‌بینه.

"کل يوم هو فيه" اون رساله شعنیه شیخ اکبر عجب رساله ایه.

رساله شعنی.

ذیل همین آیه فقط یه رساله داده.

"کل يوم هو فيه" آن به آن خدا در شان جدیدی‌ست.

یعنی در ظهور جدیدی‌ست که اون عارف فرمود دقت بفرمایید خیلی شیرینه.

ظهور، ببخشید ظهور تو به من است و یعنی تو ظهورت با چیه؟

به منه.

من ظهور تو هستم.

به خدا میگه ظهور تو به من از تو، وجود من از تو.

اگر تو نبودی منم نبودم.

اما بالاخره باید ظهور می‌کردی یا نه؟

اسم ظاهر تو که نباید معطل می‌موند.

خب ظهور تو شده من.

حالا این که من ز-- تو ظهور کردی شدی من همین تموم شد؟

آنفآن تو در حال تجلی هستی، در حال ظهور هستی، در حال اماته و احیایی.

آنفآن حضرت اسرافیل داره می‌دمه " و نفخ فيه من روحه".

دم می‌زنه که احیا صورت بگیره آن فعآن حضرت عزرائیل داره قبض میکنه که اماته صورت بگیره.

یعنی چی؟

یعنی اینکه الان که من هستم خدا تجلی میکنه.

حضرت اسرافیل میدمه.

وقتی که نبودم وجود پیدا کردم.

دمید ظهور کردم.

حالا این آن فعآن یعنی چی؟

یعنی ه-- این یک لحظه که دمید و من الان هستم خدای منان تجلی جدید میکنه.

یک آن مساوی با اون قبلی نیست.

تجلی جدید میکنه.

اینجا اماته رخ میده.

حیات الان من میره.

حضرت قابض الارواح قبض میکنه آن فعانا.

نه فقط در من و تو، در تمام موجودات و دو مرتبه نیاز به احیای جدیده.

دو مرتبه حضرت اسرافیل دم میزنه.

دائم من و شما در حال چی؟

حیات و مماتیم.

یعنی موت دائم داره در ما اتفاق میفته.

همونطور که حیات دائم داره.

وقتی اینطوری نگاه میکنی قربونت برم یک سنگ رو هم شما در حرکت میبینی.

هیچ چیزی ثابت نیست.

همه چی سیاله.

زمین و آسمان، این سنگی که تو میگ-- آقا این کوه تا اونجا که من یادم همین شکلی بوده.

تو اینطوری میبینی، تو ثابتش میبینی.

حرکت جوهری که در فلسفه ثابت شده یعنی چی؟

من به هم-- به یک زبان همه فهم و عرض کردم.

چیز عجیبی نیست که.

چرا میترسیم از این مباحث علمی که در کنه آیات و روایات ما اومده؟

مثال قشنگی که میزنن میگن آقا شما توی رودخونه وایسادی عکس تو روی این رود داری میبینی.

عکست ثابته، درسته؟

عکست رو روی این رودخونه ثابت میبینی.

اما آقا به واقع ثابته؟

آن فعآن این آب داره میره، آب جدید میاد.

دقیقاً عین همینه.

تجلی که خدا در من و شما و در تمام کائنات داره انجام میده.

موت و حیات پشت سر هم دارن اتفاق میفتن، تکرار میشن.

یا مثل این لامپی که الان روشنه، این چراغه‌ها به ظاهر این لامپ رو نورش رو شما ثابت میبینید.

اما از جهت علمی میبینی آن فعآن این الکترون‌ها در حال چین؟

تغییر و تبدلن، حرکتن.

شما نور رو ثابت میبینی اما دائماً در حال حرکته.

اصلاً چیزی ما ثابت نداریم.

همه چی در حال حرکته.

همه چی در حال احیا و اماته است.

شما وقتی اینطوری نگاه کنی هیچوقت، هیچوقت نمیای موت رو منحصر کنی در اون موتی که انتهای این دنیا رخ میده.

بگی همون یه موته تمام شد یا فوقش دو تا امت نا افنتن.

یه دونه هم بعد از انتهای برزخ رخ میده که بریم بر قیامت.

نه اونا شاخصشند و الا دائماً اماته و احیا هست.

وقتی ما اینطوری نگاه کنیم به قصه، ببین نگاه ما به موت چقدر تغییر میکنه.

نگاه ما به قدرت حضرت حق، به احیاگریش.

یادش بخیر در دانشکده فیزیک دانشگاه تهران یه روز درس میدادم.

حالا من رو تخته دانشگاه آیات و اینا رو مینوشته بودم.

یه دختری بلند شد وسط درس ما.

الان شما ظاهرشو میدیدی به قول ما میگفتیم این شیطانه.

یه همچین چهره‌ای بلند شد به چه-- داد زد گفت "استاد چی میگی شما آیه قرآن مینویسی، پیغمبر من نیوتنه.

من اصلاً پیغمبر شما رو قبول ندارم." حالا شما میخوای چی بهش بگی؟

ما دعوا با کسی نداریم که.

گفتم عجب!

خب بفرما ببینم چرا شما پیغمبرتو نیوتن قرار دادی؟

گفت یه کتاب خوندم.

گفتم اون کتابو بیار با هم بخونیم.

بده منم بخونمش ببینم چیه.

اگر واقعاً پیغمبر تو پیغمبر بهتر از پیغمبر منه، منم میام پیغمبرم رو پیغمبر تو قرار میدم.

خیلی از این ت-- حرف من تعجب کرد.

یه دختر دیگه ای بود اون ته دا-- کلاس میشست.

حدود شصت تا دانشجوی بودن.

دائم وسط درس من پک آرایششو باز میکرد، آرایش میکرد.

دائم که لجمو دربیاره ولی نتونست.

یکی هم بود با این پسرا ارتباط داشت و هی برای اینکه لجمونو دربیاره هی پسرا رو انگولک میکرد.

خدای این نمازخونه رو شاهد میگیرم.

خواهر و برادر، این ترم که تموم شد هر سه تای این دخترا چادری شدن.

اومدن دم در دفتر دانشگاه اشک میریختن که میگفتن ما تازه راهمونو پیدا کردیم.

چرا؟

انقدر که درون مایه دین ما قویه.

ما اگر محاجه میکنیم با قرآنمون، با فرمایشات اهل بیتمون چون درون مایه اینها رو هیچ کجای دیگه ای نداره.

منتها ما باید نگاهمون عمیق بشه، دقیق بشه.

الان ما میخوایم موت رو تعریف کنیم.

میترسه بچه بدبخت.

میگه آی چه خدای ظالمیه که میخواد منو بکشه.

اما تو بیا درست موت رو براش تعریف کن.

بگو میخوای بری به درجات عالیه قبض صورت میگیره.

قابضه دیگه، قابض الارواح.

مجری اسم قابض حضرت حق.

تو رو از مراتب مادون همونطور که از رحم مادر اومدی به مرتبه مافوق که دنیاست، میخواد از این مرتبه مادون ببرت به مافوق برزخه.

همینطوری هی بهت رشد بده.

ببین چقدر فرق میکنه نگاه.

اصلاً عاشق موت میشی.

فتمنی بالموت ان کنتم صادقین.

خیلی نگاه ما باید عوض بشه.

در خصوص همه چیز، همه چیز.

ان شا الله که عاقبت هم ختم به خیر بشه.

به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.

اللهم صل على محمد و آل محمد.