یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
موت؛ از کرسی تکبر به خشوع
قصهٔ موت از آن جهت که جعل شده تا ما را به خشوع بکشاند و از تکبر بیرون آورد باید جدی گرفته شود. فلسفهٔ خلق خود مرگ — چنانکه پیشتر گفته شد خلق الهی است — در کنار بیماری و فقر، کشاندن ما از کرسی تکبر به زیر و به خشوع است. به یک معنا اگر کسی حقیقتاً به خشوع لازم برسد حتی به آن موت اختیاری میرسد: همینجا خود نفس امّارهاش را میکشد و به موت رسیده و میتواند به ملکوت دسترسی یابد.
از سوی دیگر تا کسی — نه آنکه آنسو، وجهی آنسوست — احادیث اهلبیت باید تأویل شود؛ هزاران وجه دارد. اگر میفرمایند سر سوزن تکبر در وجود کسی باشد وارد بهشت نمیشود، همینجا نیز چنین است. بهشت رگههایی در دنیا دارد. وقتی انسان انبساط خاطر دارد، حالش خوش است، حال بندگی دارد، به حرم میرود، به هیئت میرود، نماز با نشاط میخواند، اینها رگههای بهشت و سایهٔ بهشتاند؛ این حالات نیک. اینجا نیز اگر کسی تکبر داشته باشد ورود به بهشت نمیکند؛ یعنی چه؟ یعنی مزهٔ انبساط خاطر و آن سعی وجودی و نشاط در عبادت را نمیچشد، نمیچشد؛ محال است. اینجا نیز باید به این قصه توجه داشت. چندان مهم است.
سرکشی به فقرا؛ اکرم القوم خادمهم
برای همین سرکشی به فقرا و همنشینی با فقرا بسیار تأکید شده است. حال با اینکه متأسفانه ما معمولاً در برابر کسانی خم و راست میشویم که وضع مالیشان خوب است — و فرمودهاند ایمان را ذوب میکند — در برابر کسی به خاطر پولش، به خاطر شهرتش، به خاطر مقامش، به خاطر مدیریتش. ما چنینیم. یا باید پول داشته باشد یا قلم به دست باشد. مثلاً مدیری باشد، رئیسی باشد، کارهای باشد. تصور کنید مدیرکلی وارد اتاق کار شود. بهراستی همگی تمامقد برنمیخیزیم؟ خبر دادند مدیرکل. اما چایریز بیاید؛ کسی بخواهد اتاق را طی کند؛ انصافاً جلویش برمیخیزی؟
امروز در سه اتاق مدیرکل حضور بود؛ جلسات و گفتوگوها. هر چایریزی که آمد — چای میآورند وقتی مهمان هست — وقتی جلوی این بندگان خدا، آبدارچیها، تمامقد برخاسته شد، دیده میشد همه با تعجب مینگرند. چرا باید با تعجب بنگرند؟ مگر حدیث نیست: اکرم القوم خادمهم؛ گرامیترین هر قوم خادم اوست. مگر اینان خادم نیستند؟ اصلاً نظام باید نگاهش عوض شود. چرا اینان در اضافهحقوق و اضافهکاری و بسیاری چیزها تحت فشار باشند؟ چرا اصلاً شرکتی باشند در برابر قراردادی و رسمی؟ ورود به جزئیات قانون نمیکنیم که بگویند سخن آخوندی بگو و برو؛ اما دین از سیاست جدا نیست. باید حرف حق زد. خدا لعنت کند باعث و بانی را که حدود بیستوپنج سال پیش این قانون نهاده شد؛ نه فقط اینجا، در شرکتها و سازمانها. مگر ما تخم دو زردهایم؟ رسمی و غیررسمی مثل تخممرغ رسمی و غیررسمی. این بازیها چیست؟ آنسو وقتی در خاک بخوابانند، ما را در خاک بخوابانند، دیگر این حرفها برداشته میشود. پشت میز مینشستی یا زیر میز بودی یا بالای میز و روی میز؛ عملکرد چه بوده؟ توجه کنی؟ اینها همه آمده ما را به زیر بکشاند.
مرام امام در جماران
حضرت امام — بسیار جالب در خاطرات — سربازان جماران پست میدادند؛ هوای سرد. روزی سرکشی میکند. سحر میبیند سربازی که باید مراقب ورود و خروج جماران باشد چرتش گرفته؛ خوابش برده، بیچاره سرباز. اگر دیگری بود چه میکرد؟ نه رئیس مملکت؛ حتی اگر رئیس شیفت بود گوش میپیچاند و دو روز انفصال از خدمت و معرفی به اداری. امام چه کرد؟ بزرگ ما چه کرد؟ بیآنکه بیدارش کند آهسته اسلحه را از دوشش برداشت و بهجای او پست داد. ظاهراً نیمساعت تا چهلوپنج دقیقه میگذرد؛ ناگاه از خواب میپرد و میبیند امام ایستاده پست میدهد بهجایش. میگوید شرمندهام ببخشید و به پایش میافتد. میفرماید شرمنده چیست؟ خسته بودی؛ برو استراحت کن من بهجای تو میایستم. این مرام انقلاب کجا باید دیده شود؟
سیر معنوی و مرام خانوادگی امام
محضر یکی از بزرگان اهل معرفت در حرم امام رسیدیم. زمانی یک هفته در حرم بیتوته بود با نان و نمک تا دانشگاه قبول شود؛ شبانهروز درس. خدا لطف کرد پزشکی تهران حاصل شد؛ سپس رها شد و به حوزه آمد. یک هفته پیش امام بود. یکی از بزرگان آنجا دیده شد. او خود گفت سیر کرده بود تا مقامات معنوی بزرگان را در آسمان ببیند. همه را دیده بود؛ حتی علامه مجلسی و شیخ کلینی را؛ اما دستش به امام ما نرسیده بود. برگشته بود. به او گفته بودند اگر دنبال سید روحاللهی که در ایران قیام کرده برو؛ تو نمیتوانی به او برسی. این را آنجا میگفت. چرا این مرامنامه و مرام سیاسی و اخلاقی و اعتقادی و اجتماعی و فردی و خانوادگی امام — که بدون همسر هرگز غذا نمیخورد و صبر میکرد تا همسرش بیاید — به زندگیها راه نیابد؟ امام کجا تکبر در وجودش بود؟ اصلاً موت آمده ما را از تکبر جدا کند و این یکی از اساسیترین ریشههای مهم در جهنمیشدن است.
طلحه و زبیر؛ تکبر و حسد و حرص
تا جایی که از مولا علی پرسیدند چگونه کسی مثل طلحه و زبیر — پیامبر شمشیر زبیر را سیفالاسلام خواند؛ مانند تعاریفی که امام از برخی داشت «تا نهضت زنده است تا هاشمی زنده است» که منظور شخص نبود افکار آن روز بود؛ وقتی منحرف شد ملاک حال فعلی افراد است؛ پیامبر نیز چنین دارد — روبهروی شما ایستادند. بعضیوقتها میگویند فلانی هم جلوی رهبر ایستاد؛ پس حتماً چیزی هست. اسلامشناسی و ولایتشناسی دقیق نیست. امیرالمؤمنین فرمود سه چیز آنان را در برابر من نهاد: تکبر، حسد، حرص. موت میآید اینها را قطع کند. فلسفهٔ موت در روایت پنجم باب اول کتاب الموت مرحوم مجلسی همین را نشانه میرود؛ مثل موشک نقطهزن. تکبر ریشه است؛ برای ریشهکن شدن تکبر خدا این را خلق کرده و ریشهاش در شیطان است. میخواهیم شیطانی زندگی کنیم؟
چرا برخی از این سخنان بدشان میآید؟ چرا میگویند در نمازخانه سمپاشی میکنی؟ بیان مرام امام و رهبر سمپاشی است؟ اگر کسی شیشهٔ خرده ندارد چرا ناراحت میشود؟
موسی و شیطان؛ أبا استکبر
به شیطان حضرت موسی — کلیمالله دائم در تکلم با خدا؛ از اسماء حق المتکلم — میگفت خدایا این شیطان را ببخش؛ خطایی کرد ببخش. پیامبر خدا و مظهر رحمت است؛ حرف درست. خدا فرمود باشد؛ بگو همین اکنون برود به قبر آدم سجده کند. اگر کرد نه خود را که همهٔ اغواشدگان را میبخشم. شیطان ملعون چه گفت؟ کاش میرفت. گفت آنگاه که زنده بود سجده نکردم؛ اکنون که مرده در خاک و گور است سجده کنم؟ بنگر نگاه را.
باز موسی به جوش آمد رحمتش. شیطان پیشتر با موسی سخن گفته بود؛ مفصل است. موسی دوباره گفت خدایا ببخشش. خدا فرمود باشد؛ همین اکنون پیش تو اقرار کند غلط کرده تا خود و طرفدارانش را ببخشم. نماد تکبر؛ أبا استکبر. قدری تحمل کرد — جالب برای کسانی که بیتحمل سخن میگویند؛ شیطان هم تحمل میکند. برخی بیدرنگ قلم میگیرند و به اداری میفرستند؛ اندکی تحمل کن، سخن بگو، دست بر سر بکش، پدرانه رفتار کن. سپس گفت: هرچه در این عالم مینگرم سر من شلوغتر از خداست؛ خدا بیاید پیش من. الله اکبر. سر سوزن تکبر کار را تمام میکند؛ در همین دنیا چه رسد آنسو.
ایمان ذوبشونده و همنشینی با ضعفا
همنشینی با توانگران بهخاطر توانگری ایمان را ذوب میکند؛ این را روایات با صراحت آوردهاند. در برابر، سرکشی به خانهٔ فقرا و نشستن پای سفرهٔ آنان دل را نرم و تکبر را میشکند. موت و فقر و بیماری سه اهرماند که خداوند برای فرودآوردن گردنکش از کرسی خودبینی نهاده است. اگر این سه جدی گرفته نشوند، همان سر سوزن کبر که حدیث از آن نهی کرده در همین دنیا راه بهشتِ انبساط و نشاط عبادت را میبندد و در آخرت نیز راه بهشت را.
نظام اداری اگر خادم را خرد کند و میان رسمی و شرکتی دیوار بکشد، در حقیقت با روح حدیث اکرم القوم خادمهم در افتاده است. روز حساب نمیپرسند پشت کدام میز بودی؛ میپرسند با خادم و با ضعیف چه کردی. همین توجه، خود تمرین موت اختیاری است: پیش از آنکه عزرائیل نفس امّاره را بگیرد، خود انسان امّاره را در برابر حق و خلق فرود آورد.
عظیم در رکوع؛ اعلی در سجده
موت آمده دماغ ما را به خاک بمالد. بسم الله همینجا پیش از آنکه آنجا به خاک بمالند خود به خاک بمال. أقم الصلاة لذکری؛ دماغت را در نماز به خاک بمال. چه جالب در رکوع سبحان ربی العظیم و در سجده اعلی. چرا؟ سرّش از علامه حائری یزدی: اینها اسرار عبادت است و هر جا به دست نمیآید. در رکوع نیمچهای کمر شکستهای و به خاک نیفتادهای؛ میگویی عظیم نه اعظم. اما وقتی به خاک افتادی گویی به مقام شهود چنان نزدیک میشوی که اعلی میگویی نه علی؛ چون به خاک میافتی اجازه میدهند خدا را به صفت افعل بخوانی. بدن را تا به خاک نمالی با موت به خاک میمالند. انشاءالله عاقبت به خیر به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.