ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 027

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

روایت پنجم؛ موت و مرض و فقر

عجل فرج. بسم الله الرّحمن الرّحیم و به نستعین. السلام علیک یا داعی الله و ربّانی آیاته. رسیدیم به روایت پنجم از باب اوّل کتاب الموت مرحوم مجلسی علیه‌الرحمه. در این روایت پیامبر سه چیز را برشمرده‌اند که اگر نبود هیچ‌کس در برابر چیزی سر تعظیم فرود نمی‌آورد و بندگی صورت نمی‌گرفت. یکی‌اش موت بود. موت در این روایت میان دو چیز قرار گرفته: مریضی و فقر؛ و ظاهراً سخت‌ترینش فقر است. شاید از این حیث پیامبر فقر را پس از موت آورده که مرحوم شیخ بهایی کتابی دارند به نام موت ابیض. بعضی از موت اختیاری می‌پرسیدند چگونه است؛ یکی از راه‌ها همین موت ابیض است — مرگ سفید — نوعی مرگ. فقر و گرسنگی به یک معنا نوعی موت‌اند؛ از این رو موت سفید نامیده‌اند.

علّت آنکه خدای منّان این‌ها را برای دنیای ما نوشته این است که از آن حالت علوّ درونی و ذاتی که در ما هست به سمت حضرت حق و کرنش و تواضع بیفتیم. البتّه آن علوّخواهی که در درون انسان هست خدادادی است و منشأش الهی؛ چون در فطرت و نهاد ماست و «کلّ مولود یولد علی الفطرة»؛ کسی از این مستثنی نیست. منتها جهتش مهم است که به کدام سمت برود. کسی وقتی پشت میز می‌نشیند و مدیر می‌شود علوّ او را می‌گیرد و خود را برتر از دیگران می‌بیند؛ یکی با عبادت، یکی با زیاد شدن پول. ظرفیت‌ها مهم است. چگونه است که میان دو مدیر یکی پشت میز می‌نشیند و متواضع‌تر می‌شود — نمونه‌هایش را داریم — و یکی بالعکس فکر می‌کند همه زیردست‌اند؟ به همان ظرفیت وجودی‌اش برمی‌گردد. این سه که پیامبر فرموده آمده تا این علوّ را جهت ببخشد که انسان به سمت ارتقای وجودی برود و در بندگی حرص بزند. حتی حرص ذاتاً چیز بدی نیست؛ خوب است اما جهتش کجا مصرف شود و این علوّ کجا به کار رود.

چشم‌خوردن اهل ایمان و آیات زخرف

آن‌قدر خدا از برتری‌طلبی بندگان و نگاه بالا به پایین بدش می‌آید که مخصوصاً اوّل سراغ کسانی می‌رود که پیش او محبوب‌اند. خدا هرکه را خیلی دوست دارد گرفتارش می‌کند. یکی از علّت‌هایی که گرفتاری میان اهل ایمان زیاد است همین است که به‌قول مرحوم دولابی خدا چشمشان زده؛ در چشم خدا افتاده‌اند؛ لذا گرفتاری زیاد برایشان پیش می‌آید تا به خشوع بیفتند. اصل همین است.

آیات سی‌وسه تا سی‌وپنج سورهٔ زخرف را در خلوت ببینید؛ صریح‌تر از این خدا بگوید؟ برای کسانی که می‌گویند چرا آن‌سویی‌ها وضعشان از این‌سویی‌ها بهتر است. آیهٔ سی‌وسه:

«وَلَوْلَا أَن يَكُونَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً لَّجَعَلْنَا لِمَن يَكْفُرُ بِالرَّحْمَٰنِ لِبُيُوتِهِمْ سُقُفًا مِّن فِضَّةٍ وَمَعَارِجَ عَلَيْهَا يَظْهَرُونَ» (زخرف/۳۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر نه آن بود که مردم امّتی واحد شوند، برای کسانی که به رحمان کفر می‌ورزند سقف‌هایی از نقره برای خانه‌هایشان و نردبان‌هایی که بر آن بالا روند قرار می‌دادیم.

اگر چنین نمی‌شد که همه امّت واحده‌ای شوند و روبه‌روی خدا بایستند و متکبّر شوند و دست از وحدانیّت بکشند، برای کسانی که به خدای رحمان کفر ورزیده‌اند سقف خانه‌ها و پله‌هایشان را از نقره می‌کردیم. الان کی را داریم که سقف خانه‌اش از نقره باشد؟ خدا می‌گوید اگر اهل ایمان در ایمان و وحدانیّتشان متزلزل نمی‌شدند این کار را می‌کردم. یعنی دنیا در نظر حضرت حق چقدر دنیّ و پست است؛ ارزشی ندارد؛ می‌دهد به کسانی که بی‌ارزش‌اند پیش خدا، چون اهلش را برای خودش می‌خواهد.

آیهٔ سی‌وچهار ادامه می‌دهد: برای خانه‌هایشان درهای بسیار می‌دادم — یعنی آن‌قدر بزرگشان می‌کردم — و تخت‌هایی که بر آن تکیه کنند. آیهٔ سی‌وپنج: و زر و زیور؛ و این همه جز متاع حیات دنیا نیست. اهل ایمان حواسشان باشد این متاع دنیاست؛ مال اینجاست. دنیا خودش دنیّ است؛ انزل مراتب؛ پست فلسفی. دلت را به چه خوش کرده‌ای؟ و برای اهل تقوا چیست؟ «والآخرة عند ربّک للمتّقین» — مقام انس؛ من آن‌سو را برای تو اختیار کرده‌ام. اینجا معمولاً مگر استثنا که کسی واقعاً دستگیری کند و خیریه بزند و خدا کمکش کند، برای اهل ایمان در حدّ کفاف می‌دهد؛ مگر آنکه خودش را به زیغ بیندازد: «و من أعرض عن ذکری فإنّ له معیشة ضنکا» — وقتی از ذکر خدا دوری کند معیشت تنگ پیش می‌آید و ربطی به خدا ندارد؛ خودت خودت را زدی. وگرنه اگر اهل تقوا باشی «و من یتقّ الله یجعل له مخرجا و یرزق من حیث لا یحتسب» می‌رساند.

برکت رزق؛ آنچه دیگران از آن بهره می‌برند

اگر کسی هی بخواهد انباشته کند و پول پارو کند، اگر خدا دوستش داشته باشد معمولاً نمی‌گذارد مگر از حیث برکت. اموال ما — پیش‌تر هم گفته شد — هرچه داریم اگر از آن استفاده می‌کنیم رزق ماست؛ اگر استفاده نمی‌کنیم رزق ما نبوده، مال کس دیگر است. برکت آن مقدار دارایی است که دیگران از آن بهره می‌برند. آنچه فقط خودت استفاده می‌کنی رزق توست؛ اگر دیگران هم بهره می‌برند — مثلاً خانهٔ وسیع داری و جلسات قرآن و هیئت می‌گیری — این برکت است و زندگیت پربرکت. اگر کسی پشت میز ریاست و مدیریت بنشیند و دیگران از قلمش و حکم و جهت‌گیری و رسیدگی و پدرانه رفتار کردنش بهره‌مند شوند، این برکت اوست. اما اگر بالعکس کارمندان را به زیغ بیندازد برکت نیست؛ بیچارگی است و خودش هم به زیغ می‌افتد.

درخواست سخن از دروغ؛ سورهٔ مرسلات

دیروز یکی از دوستان که بسیار دوستش می‌داریم و چهره‌ای ملکوتی دارد گفت حاج‌آقا در میان این صحبت‌های عرفانی و فلسفی پیرامون دروغ هم قدری سخن بگویید. برای خودم احساس تأسّف می‌کنم که در جمع شما از دروغ حرف بزنم؛ اما چون درخواست کردند به حرمت دوستان می‌گویم. به نظر این حقیر بسیاری از کسانی که به تله‌های دنیایی افتادند و دیگر برنگشتند از دروغ شروع کردند. باور کنید خیلی از کسانی که حتی مقدّس و علیه‌السلام‌گونه بودند با دروغ آغاز کردند.

دیشب سوره‌ای می‌خواندم به نام مرسلات. چند ساله‌ام؟ پنجاه‌ویک ساله‌ام. انگار اوّلین بار بود پس از این همه قرآن‌خواندن این سوره را می‌فهمم؛ تنم لرزید. در سورهٔ مرسلات ده بار خدا نهیب زده وای بر کسانی که دروغ می‌گویند: «ویل یومئذ للمکذّبین». ده بار واقعاً تنم لرزید. بعد یاد آن حدیث افتادم؛ این مأخذ حرف و استنباط خودم است که امام صادق سلام‌الله‌علیه فرمود و مرحوم کلینی در اصول کافی آورد: تمام بدی‌ها و زشتی‌ها و گناهان و شرارت‌های عالم را در یک خانه جمع کردند و کلید و قفل این خانه دروغ است. یعنی اگر کسی دروغ گفت منتظر سر خوردنش به سمت گناهان دیگر هم باش.

سؤال: آیا خدا برای کسی از محبّین اهل‌بیت که حواسش نیست یا به دروغ می‌افتد کاری می‌کند که نجاتش دهد — چنان‌که محبوبان را به فقر و موت عزیزان و مریضی می‌اندازد تا به خشوع بیفتند؟ بله. الان با ما چه می‌کند؟ آیهٔ «ویل یومئذ للمکذّبین» گفته شد؛ این یکی از نهیب‌های الهی است. اگر کسی گوش شنوا دارد و این آیه به گوشش می‌خورد و باز دروغ بگوید با لجاجت بر خدا بلند شده؛ یعنی سرپرستی و ولایت خدا را در زندگی‌اش قبول نکرده. خدا نهیبش را می‌زند؛ اما اگر هی اصرار کند ضمانتی نیست؛ یک‌باره می‌بینی چپ کرد و رفت آن‌سویی تا آخر. لذا نهیب‌ها را باید جدّی گرفت؛ از همان نمازی که می‌خوانیم «ایّاک نعبد و ایّاک نستعین» — چه دروغ بزرگی اگر صادق نباشد. حدیث داریم ملائکه به صورت کسی که چنین نیست می‌زنند و می‌گویند دروغگو، دروغ نگو. پایهٔ همهٔ شرارت‌ها دروغ است. این دروغ‌های رسانه‌ای — چندین هزار، سی‌وشش هزار اگر عدد اشتباه نباشد — در این چند روز کشف شد؛ خیلی است. گفته شد این‌ها از کجا می‌آید و از کجا شروع شده؛ بعد نتیجه‌اش می‌شود این شرارت‌ها. بله خدا می‌زند.

سیلی موت و امتحان حال نزد خدا

از آن سو خدا کسانی را که از جهت عبودیّت بندگی‌شان به عجب و علوّ و خودشیفتگی می‌افتند هم یک جور می‌زند؛ با نماز شبشان می‌افتند. کسی که مسئولیت به دستش می‌افتد و فکر می‌کند خبری است او را هم یک جور می‌زند. خدا همه را اگر دوستشان داشته باشد یک جوری به صورتشان می‌زند؛ نگرفت نگرفت نگرفت؛ در نهایت سیلی محکم موت می‌آید و گنده‌ها را زمین می‌زند. کسی زرنگ بود قبل از موت اجباری با موت اختیاری خودش را می‌کشد — قتل فعل مجهول است؛ کی کشت؟ شاید خودش نفسش را کشت. حتی بزرگان ما نیز از این قاعده بیرون نیستند.

نکته‌ای در پرانتز که چون بحث داغ شد به کارتان می‌آید: می‌خواهید بدانید حال شما نزد خدا چگونه است و درجه و اعتبارتان چقدر؟ با یک امتحان ساده. خدا چگونه شما را می‌زند؟ از آنجا می‌فهمید. یکی را نماز صبحش قضا می‌شود؛ یکی را نماز شبش قضا می‌شود؛ یکی را حال نماز شبش را می‌گیرند. این‌ها با هم متفاوت‌اند. آیا بزرگان را هم خدا می‌زند؟ بله اگر گرفتار هوس شوند؛ اما زدنشان با زدن ما فرق می‌کند. همه را با موت می‌زند؛ اما در نشئهٔ طبیعت همه را یک جور نمی‌زند.

حکایت شیخ بهایی و چهلۀ موت ابیض

مثلاً شیخ بهایی از بزرگ‌ترین علمای ماست؛ او را هم خدا زده. خود شیخ بها می‌گوید بر اساس کتاب موت ابیض اوّل خودشان عمل می‌کردند؛ مثل کسی نبودند که فقط حرف بزنند. چهلۀ موت ابیض از گرسنگی می‌گیرد؛ چهل روز فقط گیاهی می‌خورد؛ حیوانی طبق دستورالعمل آن کتاب نمی‌خورد. سی‌وشش روز روزه بوده؛ از بازار آهنگرهای اصفهان عبور می‌کند؛ کبابی آنجا بوده و دنبه می‌انداختند و بوی کباب می‌زد. آدم روزه‌دار سی‌وشش‌روزه با بوی کباب هوس می‌کند. خودش می‌نویسد من هوس کباب کردم؛ دیدم نمی‌توانم مبارزه کنم؛ گفتم حالا یک پرس بخورم و چله‌ام را از نو شروع می‌کنم. دو مرتبه به خود نهیب زد: شیخ بها سی‌وشش روز زحمت کشیدی می‌خواهی با یک کباب بدهی برود؟ گفتم نه. باز نهیب: سی‌وشش روز روزه را به رخ خدا می‌کشی؟ مگر چه کرده‌ای؟ ببین چگونه در درون درگیرند. بعد می‌گوید حالا باید خودم را عقاب کنم. می‌رود یکی از آن پیرمردهای چاله‌ویدار — بارکش‌های قوی — را تنه بزند تا پس‌گردنی بخورد و عقاب شود. تنه زد و خود را آمادهٔ پس‌گردنی کرده بود که صدای کارگر بلند شد: شیخ بها دلت کباب می‌خواهد چرا تنه به ما می‌زنی؟ الله اکبر؛ تنش به لرزه افتاد. این‌گونه خدا زدش؛ گوشش را گرفت که حواست باشد یک کارگر از تو جلو زده. آن مقام شیخ بهاست؛ اما من نه — من در محیط گناه یک‌باره در گل می‌افتم و با گناه گوشم را می‌پیچانند که پررو نشو. این نکتهٔ مهم بود. ان‌شاءالله عاقبت همه ختم به خیر شود به برکت صلوات بر محمّد و آل محمّد.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.