یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
کثرتطلبی در برابر عمق عقلی
نکتهای پیش آمد که حتی در نماز اثر گذاشت. گفتنش دشوار مینمود؛ تنها از آن رو گفته میشود که انشاءالله اثر کند و برخی حقایق روشن شود، وگرنه از این دست مسائل بسیار است. برخی دوستان که به ایشان بسیار ارادت داریم و دوستشان میداریم، از سر دلسوزی گفته بودند که پیشتر این مباحث اندکی سنگین بود و کمتر شرکت میکردند؛ از وقتی بحث موت رقیقتر و همهفهمتر شد رغبت افزون گشت و حتی با آغاز بحث کتاب الموت مرحوم مجلسی حدود دوهزار نفر به کانال افزوده شد. سخن درست است؛ اما اجازه دهید با مثالی روشن شود که اگر صرفاً در پی کثرت باشیم و مطالب را به سطح فهم متعارف جامعه و عامه بکشانیم تا با همان حال پیش بروند، این یک نوع خیانت است. نخست آنکه اینجا رسانه است و سطح رسانه باید سخت حفظ شود. دوم آنکه این جمع از نظر استاد جمع خاصّین است — شاید پذیرفته نشود، اما از نظر ایشان اینجا هر جایی نیست؛ زبدهها و چکیدهها و گلچینها و خلاصهها اینجایند و باید چنین باشد؛ قاعده همین است. اگر چنین نیست باید به حال خود اندیشید؛ قاعده بر این قرار گرفته که اینچنین باشد. سوم آنکه بارها اثر مباحث عقلی گفته شده و از آن هیچ چارهای نیست.
تجربهٔ جوان فنی و جرقهٔ عقل
آنچه بهعنوان تجربه در کنار جمع پیش آمده این است. اخیراً یکی از نیروهای فنی سازمان آمد؛ چهرهای تازه بود که ندیده بودندش، بسیار نورانی و جوان، و با دقت گوش میداد. پیرامون عقل و پیوند عقل با خواب نکتهای گفته شد؛ شاخکهایش به قول معروف تیز شد و برایش بسیار جالب آمد. استاد را رها نکرد؛ پس از جلسه آمد و نزدیک به یک ساعت نشستند و سخن گفتند و جرقهای در وجودش زد. قصهاش را بسیار خلاصه نقل میکنیم. گفت چند سال توسل سنگین به سیر و شهدا کردهام؛ هر روز زیارت عاشورا را با صد سلام و لعن میخوانم — و کدام از ما چنین عرضهای دارد. پرسیده شد چه میخواهی؛ امام صادق وعده کردهاند هر که این کار کند قطعاً حاجتش برآورده شود. گفته بود از شما هیچ نمیخواهم جز علم: کلمهای، جملهای، بابی از علم و معرفت به روی ما بگشا. پاسخ ظاهری نگرفته بود. امسال که به اربعین میرفت توسل سنگینتر و گریه افزون کرد که چرا خبری نمیشود. دستنوشتهای در ضریح نهاد — و چون خودش آن روز در جمع نبود، استثناً این حکایت گفته شد — که اگر حاجتم را ندهی به همه اعلام میکنم من هر روز صد سلام و لعن عاشورا خواندم و جواب نگرفتم؛ بیادبی میکنم و بیظرفیتیام را فاش میسازم.
خواب خواجه نصیر و رمز معرفت نفس
سپس با مادرش به کاظمین رفتند. میدانیم خواجه نصیر طوسی، محقق عظیمالشأن جهان اسلام، ریاضیدانی قهار و عالم و فیلسوف و عارف متأله است؛ علوم عقلی و شهودی و کشفی را با هم جمع کرده. به مادر گفت تو که از بانوانی، از جانب من سلام برسان و بگو سفارش ما را به ارباب بکن؛ نامه دادهایم و فلان. خلاصه تمام شد و بازگشتند. اخیراً خوابی دید؛ سپس آمد و سخن جلسه را شنید. اینها همه به هم پیوستهاند؛ رزق از جایی دیگر میرسد. نزدیک یک ساعت با او سخن گفته شد. در خواب محضر آقایی بسیار نورانی رسید که شکل و شمایلش را گفت؛ استاد شناخت اما به او نگفت کیست. او را بردند نزد جوانی که میز طلبگی نهاده و بسیار نورانی درس ریاضیات میگفت؛ آن خواجه نصیر بود. رسیدند محضر او و او آغاز کرد: مگر نمیخواستی بفهمی؟ نشستند و با او کار کرد؛ قدری ریاضیات کار کرد و عدد پی را نشان داد که اینگونه به دست میآید و آنان که میگویند نهایت ندارد اشتباه میکنند؛ انتها دارد. سپس عددی و کلمهای انگلیسی به صورت کد و رمز به او دادند. حیران دنبال معنا میگشت که این چیست. هرچه در همان فرصت کوتاه کتاب خواند و با این و آن مشورت گرفت به نتیجه نرسید تا به لطف خدا گره اینجا باز شد.
به چه صورت؟ وقتی این را گفتند، با آن علم اجمالی و آگاهی اجمالی که به علم حروف و عدد بود — و علم جبر که هیچگاه از آن استفاده نشده بود — کارگاهی با او نشستند و گفتند این عدد این را معرفی میکند و این حرف به این اشاره دارد. از دل ارتباطات جملهای انگلیسی بیرون آمد که محاکات همان رمز بود. معلوم بود انگلیسیاش خوب است؛ نگاه کرد و گفت این جمله یعنی شناخت خود. گفته شد این یعنی معرفت نفس. همهٔ این زحمتها را کشیدی؛ جوابش به تو آمد: در پی معرفت نفس برو. اشک در چشمانش جمع شد و سخت به هم ریخت. گفته شد دیگر مگرد؛ بسمالله، راه را نشان دادهاند، حرکت کن. پرسید چه کنم؛ گفته شد این سه جلد کتاب معرفت نفس حضرت علامه را از مباحث عقلی آغاز کن. به تحسین لفظی بسنده مکن؛ بسمالله بگو. اگر مقدمهای برای فهم این حقایق عقلی میخواهی — که ورزش فکری است تا به استیاد حقایق از عالم باطن و ملکوت برسی — آدرس کانال را که چند سال پیش از سیچهل نفر آغاز شد و اکنون به سیزدهچهارده هزار نفر رسیده دادند و گفتند مباحث را از مقدمهٔ قلب در قرآن قطرهچکانی پیش آوردهایم؛ بدینسان وصل شد.
میخواهیم بگوییم این مصداق است. آیا یک نفر، دو نفر، سه نفر — و حداقل هر روز یکی چنین جرقهای میخورد و راه مییابد — قشنگتر است، یا حرفهای متعارف و قصه و داستان که همه جا هست و تحسین سطحی برمیانگیزد که چه خوب بود و چه زیبا سخن گفت؟ این ارزشش بالاتر است. نباید جا ماند.
حدیث چهارم؛ رجوع کل به جوهر اول
وقت گذشت؛ اشارهای به روایت چهارمی که در دست بود و راه نمانده بود. تنها اشاره؛ توضیح مقصود انشاءالله جلسهٔ بعد تا وقت گرفته نشود. در ادامهٔ متن حدیث چهارم از باب اول کتاب الموت مرحوم مجلسی، امام صادق علیهالسلام ادامه دادند:
«وَيَرْجِعُ كُلٌّ إِلَى جَوْهَرِهِ الْأَوَّلِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر چیز به جوهر نخستین خود بازمیگردد.
در بحث موت حضرت ارجاع هر چیز را به عنصر اولیه میفرماید. روح را گفتیم که به سوی حضرت حق بازمیگردد؛ جسم نیز که اینجا میماند با تجزیهاش به جوهر اول و عنصر اولیه برمیگردد.
تحرکت الروح بالنفس؛ تمایز روح و نفس
و حضرت ادامهٔ مبحث میفرماید:
«وَتَحَرَّكَتِ الرُّوحُ بِالنَّفْسِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و روح با نفس حرکت کرد.
الله اکبر. روح با چه حرکت میکند؟ با نفس. بسیار شگفت است. امام صادق این را فرموده و گذشته، اما در این کلمات غوغاست. یک وجهش گفته شود و توضیح مقصود بعداً باشد: اینجا نشان میدهد که روح با نفس فرق دارد. آنان که میگویند روح همان نفس است و نفس همان روح، چگونه با این سخن سازگارند که «تحرکت الروح بالنفس» — روح با نفس حرکت میکند؟ پس پیداست دو شأناند؛ دو چیزند.
خلاصه آنکه آن روح کانال اصلی ارتباط ما با فیّاض علیالاطلاق است؛ و آن نخستین فیضی که از فیض اقدس نازل شد و به فیض مقدس بدل گشت — که توضیحش پیشتر آمده — نخستین رزق ما بود: رزق وجود. وجود یافتیم؛ موجود شدیم. این موجودیت از طریق کانال روح ماست؛ آن ذات ماست، آن سرشت ماست؛ دست نمیخورد. باقی و برقرار است بر اساس اسم الباقی حضرت حق. اگر آن دست خشک شود — یعنی آن نباشد — اصلاً نابود باید شویم؛ نابودی است، چون آن کانال ارتباطی ما با دریای لایتناهی حضرت حق است و ما قطرهای از آن دریاییم.
پس نفس چیست؟ اگر روح آن کانال اصلی و مجرای ارتباطی با خالق است، نفس اینجا چه کاره است؟ جالب آنکه خدا هم نفس دارد. دارد یا ندارد؟ دارد. کجاست؟ در دعاها الله نفس خود را معرفی میکند؛ پس خدا نفس دارد. نفس اینجا جای جرّ و تعدیل و بحث دارد: نفس آن شأنی از روح است که روح میخواهد بدن را — این جسم را — تدبیر کند، بکشد بالا و مدیریتش کند. به عبارتی روح میخواهد احکامش را در بدن پیاده کند. از چه طریقی؟ از طریق نفس. یعنی تعلق خاطر روح به بدن میشود نفس؛ این شأن اوست. بدن از آن روست که نفس ناطقه — همان روح — میخواهد احکام خود را از عالم باطن به عالم ظاهر برساند؛ از روح به بدن. کانال ارتباطی میخواهد، برزخ میخواهد، رابط میخواهد؛ نفس کانال ارتباطی روح و بدن است. لذا خدا نفس دارد. خدا با اشیا و خلائق ارتباط دارد یا نه؟ با ما ارتباط دارد یا نه؟ از چه طریقی؟ از طریق نفسش. منتها تعلق خاطر خدا به ما دون از روی احتیاج نیست؛ از روی عشق و حب است. اما تعلق خاطر روح ما به بدن از روی احتیاج است: بدن نیاز دارد که نفس ناطقه در داخل این بدن ارتقای وجودی یابد و رشد کند؛ ما از او نیازمندیم، اما خدا از او عشقش است. این را بعداً توضیح میدهیم.
جملهٔ آخر را خوب باید دانست که به درد میخورد: اگر روح احکامش را از طریق نفس امّاره در بدن پیاده کند، آدم نار میشود؛ «فهو من نار» که در همین حدیث آمده و شرحش اکنون وقت نیست. اما اگر روح احکامش را از طریق نفس مطمئنه در بدن پیاده کند، نور میشود و بهشتی. این فرق است. پس این نفس است. حالا چرا قرآن میگوید نفس را بهتمامه میگیریم اما روح را ارجاع میدهیم؛ چرایش باشد انشاءالله جلسات بعد. امید که عاقبت ختم به خیر شود به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.