یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
حکم بهائیّت و وهّابیّت
به نستعین. السلام علیک یا داعی الله و ربّانی آیاته. دیروز حکمی پیرامون بهائیّت و وهّابیّت گفتیم. بهائیّت را مطلقاً رهبر و همهٔ مراجع نجسالعین میدانند و اصلاً مطلقاً اجازهٔ هیچگونه معاشرتی با آنان ندادهاند؛ غذا گرفتن حتی کارکردن جایی که آنان حکمفرما یا کارفرما باشند. منتها وهّابیّت را بعضی از مراجع گفتهاند در صورتی که دشمنی با اهلبیت کنند؛ چون میان خودشان بعضی جاهل و بیخبرند و دشمنی ندارند. آن اعتقادات متأسّفانه از ابنتیمیّه خیلی اوج گرفت حدود چهارصد سال پیش؛ وگرنه خیلیشان بیخبرند و دشمنی آنچنانی ندارند. پس اگر وهّابیّت دشمنی داشته باشند آنان هم در حکم کافر و نجساند.
ورود به سوفسطاییان؛ ادامهٔ قلب مریب
به فضل الهی امروز ورود به بحثی میکنیم که ادامهٔ همان قلب شکّاک و مریب است. به قدری از جهت فکری مهم است که علّامه حسنزاده در ابتدای دروس معرفت نفس — همین کتابی که در دست است — حدود درس سوم و چهارم و پنجم بحثی پیرامون گروه سوفسطاییها آورده. بهنظر بعضی حکما معمولاً کسانی که به سمت حق حرکت میکنند دچار تفکّراتی از این دست میشوند؛ شکهایی پیش میآید که باید مانند راهرو از آن عبور کنند و در آن نمانند؛ لذا حضرت علّامه هم این را آورده. بعضی میگویند این نهله نیست — فرقه و مکتب خاص نیست؛ سوفسطایی یعنی دانشور — غالبشان دانشمند و از جهت علمی قوی بودند. الان در فرانسه به آن سپتیک میگویند؛ الان هم هستند و طرفدارانشان ظاهراً زیاد شدهاند. اما غالباً در تحقیقاتی که داشتم اینها را نهله نمیدانند بلکه یک فکر؛ یعنی هرکس وقتی به سمت حقایق میرود احتمال دارد گرفتار این مسئله شود؛ یک آن دچار این قصه شود که نکند آنچه فکر میکنم اشتباه است.
افلاطون و ارسطو — که سیّد ابن طاووس حدیث آورده این دو از انبیا بودند — بر ضد این تفکّر خیلی تلاش کردند. چند نمونه از معروفان این تفکّر که جوانها را دور خود جمع کردند: افرودیغوس دانشمند بدبینی بود؛ میگفت همهٔ دنیا درد و رنج و بلاست. امیرالمؤمنین میفرماید «الدّهر یومان یوم لک و یوم علیک» — یک روز به نفع تو خوشی؛ یک روز بر علیه تو. او میگفت نه؛ اصلاً همه چیز بد و زشت و رنج است. گورگیاس استدلالاتی شبیه زنون میآورد و مدّعی بود اصلاً وجود موجود نیست؛ خیال است؛ فکر میکنیم همه چیز موجود است؛ با دلایل عجیب. معتبرترینشان پروتاگوراس بود؛ بیان بسیار خوبی داشت؛ اهل محاجّه و جدل؛ غالباً در فضایی بودند که اگر در جدل پیروز میشدند برای اغراض سیاسیشان این کار را میکردند؛ جدل آن موقع فنّی بود و الان هم کسانی که میخواهند در بحثهای سیاسی منصب پیدا کنند در جدل حرکت میکنند. او جوانها را جمع کرد؛ بیان شیوا داشت؛ اما چون به مسائل دینی اعتقاد راسخی نداشت رفتهرفته تبعیدش کردند و آثارش را سوزاندند و جوانها متفرّق شدند. حضرت علّامه حسنزاده افکارشان را در این کتاب شریف بررسی میکند.
مغالطات حسّی و پاسخ علّامه
حرفشان چیست؟ میگویند عقل انسان از طریق مدرکات حواس ظاهری درک میکند؛ برداشتهای عقل ابتدا از همین حواس است. این حواس وقتی به اشتباه میافتند — از دور چیزی را کوچک میبینی نزدیک میروی بزرگ است؛ آتشگردان میچرخانند حلقهٔ سرخ میبینی در حالی که یک تکه آتش است؛ سراب از دور آب میبینی میروی نیست؛ سوار کشتی فکر میکنی ساحل حرکت میکند در حالی که تو حرکت میکنی؛ باران مثل خط کشیده به نظر میرسد — چون مدرکات حسّی اشتباه میکنند پس همه چیز غلط است؛ حقیقتی وجود ندارد.
حضرت علّامه در برابر میگوید حتی دربارهٔ خواب: وقتی در خواب چیزی میبینی یقین داری واقعیت دارد؛ وقتی بیدار میشوی میبینی نیست. این مغالطهکاریها ذهن جوانها را آشفته میکند و به سمت شکّاکیّت و ریب میبرد. آنکه میگوید هیچ حقیقتی نیست علّامه به او میگوید بگو ببینم اینکه میگویی حقیقتی نیست همین حکم شما حقیقت دارد یا نه؟ اگر بگوید آری وجود دارد علیه خودش گفته؛ اگر بگوید وجود ندارد حرف خودش را باطل اعلام کرده. یا میگویند هیچ حرف راستی وجود ندارد همه چیز دروغ است. علّامه میفرماید همین حرف شما راست است یا دروغ؟ اگر راست است پس یک حرف راست وجود داشت؛ اگر دروغ است مدّعای شما دروغ است. ببین چگونه مچ میگیرد.
یا برای ادراکات میگویند هیچ راهی جز حواس نیست. علّامه میفرماید این به یک معنا درست است اما همهٔ حواس همین پنجگانهٔ ظاهری نیست. این حکمی که میکنی برای ادراک جز حواس هیچ چیز وجود ندارد خودش محسوس است یا غیرمحسوس؟ نگاه میکنی نه میبینی نه میچشی نه بو میکنی نه لمس میکنی؛ پس از دایرهٔ حواس ظاهری خارج شد؛ نشان میدهد حواس دیگری هست؛ پس حرف شما باطل است.
در خصوص خواب علّامه تنویم مغناطیسی را بیان میکند. اگر هرچه در خواب میبینی مطلقاً باطل باشد پس چگونه خیلیها — اتّفاقاً در امر سیاست امروز هم — تنویم مغناطیسی و هیپنوتیزم میدهند؛ طرف را به خواب میبرند و از طریق سؤال تخلیهٔ اطّلاعاتی میکنند و درست هم میگوید. یا چگونه بسیاری از خوابها را میبینیم و همان اتّفاق میافتد. اگر قرار باشد هرچه در خواب میبینیم مطلقاً باطل باشد بسیاری از خوابها که واقع میشوند حرف شما را نقض میکنند. به هر حال دلایلی حضرت علّامه میآورد که جوانها در امر فکری — باور کنید بعضی که دچار شبهات فکری بودند با همین چند درس از علّامه خدا لطف کرد اجابت پیدا کردند — نجات یابند. دانشگاههای ما پر است از این شبهات که میگویند استغفرالله هیچ حقیقتی نیست؛ خدایی نیست؛ پیامبری نیست؛ دین و آیینی نیست.
حکایت صالح بن عبدالقدّوس و کتاب شکوک
آخر درس چهارم حکایتی شیرین نقل میکند. آوردهاند طفلی از صالح بن عبدالقدّوس — یکی از بزرگان سوفسطایی — بمرد. ابوالهذیل معتزلی به اتّفاق ابراهیم معروف به نظّام که آن موقع بچه بوده میروند تسلیت بگویند. ابوالهذیل به صالح که پسرش مرده میگوید مردم که در نظر تو به مثابت نباتاتاند — اصلاً اهمیّتی قائل نیستی به بودن یا نبودنشان — اندوه به خود راه دادن چه وجهی دارد؟ صالح گفت دلم از آن میسوزد که این طفل مرد و کتاب شکوک را نخواند. میپرسند کتاب شکوک چیست؟ گفت کتابی است که نوشتم هرکس بخواند شک میکند در آنچه بوده به حدّی که توهّم میکند نبوده و چیزی که نبوده گمان میکند موجود است؛ اصلاً قاطی میکند. میگوید از این میسوزم که بچهٔ من مرد این کتاب را نخواند.
ابراهیم — و علّامه در انتهای درس چهارم معرفت نفس آورده — جواب دندانشکن: همچو فرض کن ای کسی که میگویی کاش پسرم بود و این را میخواند؛ همچو فرض کن که طفلت نمرده است اگرچه مرده است و فرض کن کتاب را خوانده اگرچه نخوانده. صالح ساکت شد و نتوانست جواب بدهد. چون آنجا میگوید گمان میکنی آنچه هست نیست و آنچه نیست هست؛ میگوید خب حالا که قائل به اینی گمان کن بچهات نمرده اگرچه مرده و گمان کن کتاب را خوانده اگرچه نخوانده. هیچ جوابی نداد. شیرینی مباحث عقلی اینگونه است.
راه برونرفت؛ تفکّر عقلی نه تخیّلات فاسده
باید خیلی مراقب باشیم مخصوصاً امروزه در فضاهای مجازی و دانشگاه و حتی اخیراً در حوزهها متأسّفانه در پیچ و خمهای فکری و عقیدتی شبهات میآید که مغالطه و سفسطهاند و از چنین تفکّراتی برداشته شدهاند. اگر جوانهای ما متوجّه نباشند میروند به این سمت و دیگر برنمیگردند مگر کسی برگرداندشان. زیبایی کار علّامه کارهای فکری و عقلی ایشان است. معمولاً اکثر ما گرفتار خیالات مشوّش بهقول ایشان متخیّلات فاسدیم که پیشتر گذشته. بهترین راهی که علّامه برای برونرفت از گرفتاریهای فکری و خیالی و توهّمی و نجات از شک و ریب داده تفکّر عقلی کردن است. متأسّفانه غصّه میخورم؛ در هیئتها و دانشگاه و حوزه بعضی نیشزبان میزنند: حاجآقای مباحث عقلی آمدند؛ یک روضه بخوان گریه کنیم برویم ما که نفهمیدیم چه گفتی. اینان اگر گرفتار متخیّلات فاسده شوند احدی نمیتواند نجاتشان دهد. راه این است؛ هیچ راهی جز تفکّر عقلی نیست وگرنه توهّمات و تخیّلات فاسده ما را میکشاند. انشاءالله عاقبت ختم به خیر شود به برکت صلوات بر محمّد و آل محمّد.
پس سوفسطاییگری نهلهٔ ثابت نیست بلکه آفت فکری است که سالک ممکن است در آغاز راه به آن بخورد و باید از آن بگذرد. افرودیغوس بدبینی مطلق؛ گورگیاس نفی وجود؛ پروتاگوراس جدل سیاسی برای اغراض. مغالطات حسّی — کوچکدیدن از دور، آتشگردان، سراب، حرکت ساحل، خط باران — را به انکار همهٔ حقیقت میکشانند. علّامه با برگرداندن حکم به خود گوینده مچ میگیرد؛ با تنویم مغناطیسی و خوابهای صادق حرف بطلان مطلق خواب را میشکند؛ با غیرمحسوس بودن خود حکم حسّگرایی حواس باطنی را اثبات میکند. حکایت کتاب شکوک صالح بن عبدالقدّوس و پاسخ نظّام نشان میدهد سفسطه با خودش نابود میشود. امروز فضای مجازی و دانشگاه و حتی حوزه پر از این شبهات است؛ نجات فقط با تفکّر عقلی است نه با تخیّلات فاسده و نیشزبان به مباحث عقلی در هیئت.
بهائیّت نجسالعین و ممنوعالمعاشره نزد همهٔ مراجع است؛ وهّابیّت اگر دشمن اهلبیت باشند در حکم کافرند وگرنه جاهل بیخبرند. سوفسطاییگری فکر است نه فرقه؛ سپتیک امروز همان خط است. سالک باید شک آغازین را راهرو کند نه منزل. افرودیغوس بدبین مطلق بود خلاف «یوم لک و یوم علیک»؛ گورگیاس وجود را خیال میدانست؛ پروتاگوراس با جدل سیاسی جوانان را جمع کرد و تبعید و سوزاندن آثار دید. مغالطات حس را به انکار حقیقت میکشند؛ علّامه حکم را به خودشان برمیگرداند؛ حواس باطنی را از غیرمحسوس بودن خود حکم ثابت میکند؛ تنویم و خواب صادق بطلان مطلق خواب را رد میکند. صالح بن عبدالقدّوس بر مرگ فرزند از نخواندن کتاب شکوک میسوخت؛ نظّام گفت فرض کن نمرده و خوانده؛ ساکت شد. امروز شبهات مجازی و دانشگاهی و حتی حوزوی از همین سفسطههاست؛ نجات فقط تفکّر عقلی است نه تخیّل فاسد و نیش به مباحث عقلی در هیئت.
دیروز حکم بهائیّت و وهّابیّت آمد؛ ابنتیمیّه حدود چهارصد سال پیش اوج گرفت. علّامه در درس سوم تا پنجم معرفت نفس سوفسطاییان را آورده چون سالک در آغاز شک میکند و باید بگذرد. افلاطون و ارسطو — بهقول سیّد ابن طاووس از انبیا — با این تفکّر جنگیدند. افرودیغوس همه را رنج میدید؛ گورگیاس وجود را نفی میکرد؛ پروتاگوراس شیوای جدل بود و تبعید شد. آتشگردان حلقه مینمایاند؛ سراب آب؛ کشتی ساحل را متحرّک مینماید؛ باران خط. گویندهٔ «هیچ حقیقت نیست» اگر حکمش حقیقت دارد نقض کرده و اگر ندارد حرفش باطل است. همان دربارهٔ «هیچ راست نیست». حکم حسّگرایی را نه میچشی نه لمس میکنی پس حسّ دیگر هست. جاسوسی با هیپنوتیزم و خوابهای واقعشده بطلان مطلق خواب را میشکند. صالح بر نخواندن کتاب شکوک میسوخت؛ نظّام گفت فرض کن خوانده؛ ساکت شد. بعضی در هیئت میگویند روضه بخوان نفهمیدیم؛ اگر متخیّله فاسد شود احدی نجاتشان نمیدهد. یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.