ددرس‌گفتارها

السلام علیک یا داعی الله و ربانی آیات.

سلام علیکم و رحمت الله.

استفتاء شده از رهبر عزیزمون که آیا درسته که میگن خونه‌ای که توسط کافر ساخته شده باشه، چون الان خیلی این اتفاق میفته دیگه.

حتی این شهرک‌سازی‌هایی که انبوه‌سازی‌هایی که صورت می‌گیره مثلا در پردیس خودمون اینا تو تهران جاهای دیگه اینا بعضیاش رو میگن مثلا مال کوزوئه چه هم کجاست اینا.

بعضی پیمانکارا اصلا خارجی‌ان اصلا اسلام ندارن یا بعضیاشون اصلا کافرن.

یعنی هیچ قائل نیستن.

حالا بحث سیاسی اقتصادی و این‌هاست که نیاز نظام کاری نداریم.

بالاخره اون خونه‌ای که میگه کافر ساخته بخوای بری توش زندگی کنی الان تو اجتماع این هست، این صحبت هست که آقا حداقلش مکروهه.

چون اون کافر نجسه.

نجس اللعینه و داره با دست خودش این خونه رو بنا می‌کنه و اون خونه نجس هست.

یه مقدارم خب تو این قدیم‌ها این‌ها مرسوم بوده دیگه از جهت اخلاقی سیر و سلوک عرفانی می‌گفتن این درست بوده این بحث که آقا خونه‌تو بده دست یه آدم باخدا، مخصوصا چهارچوب در خونه‌ت.

اینا اسراریه.

ولی خب آیا از جهت شرعی واقعاً نجسه اون خونه یا از جهت شرعی کراهت داره تو اون خونه نماز خوندن؟

رهبر فرمودن نخیر، نه نجسه، نه کراهت داره.

این بحث شرعی‌شه.

اما بحث‌های عرفانی‌ش نه دیگه، اون قصه چیز دیگه.

کسی می‌خواد رشد کنه، کسی می‌خواد ترقی کنه به هر حال باید مسائل عرفانی رو با دقت نظر بیشتری توجه کنه.

مثل اینکه یه حسینیه‌ای ساخته بودن به نام حالا فاطمیون بود فکر می‌کنم.

تمام کارکنا و بنا اینا همه کار می‌کردن، براشون یه نفر مشغول بود بیست و چهار ساعت روضه می‌خوند.

زیرآشورا می‌خوند.

روضه می‌خوند اینا کار می‌کردن و حالا هر کی میره تو اون حسینیه اصلاً منقلب می‌شه.

اینا خیلی اینا اسرار نظام هستی‌ه.

ولی خب شرعا اشکال نداره.

حتی خونه می‌خواید بخرید خیلی خوبه که بدونید کی ساخته‌ش.

اصلاً اون کسی که این خونه دستش بوده توش زندگی می‌کرده نفس شما یه آینه رو بگیر جلو دهنت ها کن ببین چی تار می‌شه.

نفس خیلی مؤثره و اون کسی که این چهارچوب در خونه رو مخصوصاً باب منزل رو کار گذاشته اینا همش توش حرف داریم.

حالا بحث ما رو قلب مشک-- شکاک بود.

یکی دیگه از آیاتی که قلب، قلب شکاک رو و مریب رو مورد بحث قرار داده آیه شصت و دو سوره هوده.

فرمود: "قالوا یا صالح قد كنت فينا مرجوا" به حضرت صالح گفتن که آقا تو پیش از این پیش ما آبرومند بودی.

مورد اعتماد و آبروی ما بودی.

بهت امیدوار بودیم.

چه می‌دونم این‌ها "قبل هذا" قبل از این.

"أتهانا أن نعبد ما يعبد آباؤنا" ما تا وقتی که دیدیم تو با پدران ما مخالفت نمی‌کنی و با خدایان پدران ما مخالفت نمی‌کنی، یعنی علنا حداقل قلباً که نبوده علنا اینو از تو ندیده بودیم با تو بودیم.

اما حالا که اینطور شد "و إننا لفي شك مما تدعونا إليه مريب".

ما دچار یه ریب و شکی شدیم.

مریب، قلب مریب.

چرا؟

چی باعث شده اینا اینجا با اینکه یکپارچه از حضرت صالح این‌ها خوبی و امانت‌داری و راستگویی و این‌ها دیده بودن هیچ خلافی از این‌ها ندیدن.

مثلا از پیغمبر عزیزمون همه خوبی سرشار از امانت‌داری، راستگویی که امام صادق فرمود اصلا شیعیان ما رو با سه چیز امتحان کنید نه به کثرت و ط- طول رکوع و سجود با سه چیز امانت‌داری، راستگویی، وفای به عهد.

همه این‌ها در اوج بود در پیغمبر ما یا حضرت صالح، انبیا.

چطور می‌شه که یه دفعه این‌ها به شک می‌افتن؟

خودشونم داره قرآن داره می‌فرماید متزلزل می‌شن.

میرن تو وادی ریب، تعصب، تعصبات پدرانه، مادرانه، قوم و خیشی که الان تو ما کم نیست.

بسیاری از مردم متاسفانه حتی این‌هایی که برای حق هستن دچار تعصبات جاهلی‌ان.

خیلی جاهای قرآن تاکید به این نکته می‌کنه.

یعنی اصلاً از سر معرفت پیش نگرفتن اعتقادات‌شون رو و اینا چوب می‌خورن.

وقتی که ما رفتیم تو نشئه برزخ قرار گرفتیم، اونجا از ما سؤال کردن پیغمبرت کیه؟

امامت کیه؟

قبلت کیه؟

اینطور نیست که به لسانت جاری بشه ها.

مثل الان حفظ کرده باشم بیام بشینم و...

اصلاً اینطوری نیست.

اونجا اونچه که در باطن ماست بروز می‌کنه.

اونچه که در باطنه همون خودش رو نشون می‌ده.

اصلاً کسی نمی‌تونه اونجا فیلم بازی کنه.

آنچه که يقينه در وجودش می‌ریزه بیرون.

حالا اگر کسی دچار تعصبات بوده بدون معرفت همینطوری اونجا متزلزل می‌شه.

یعنی اون یکی از معانی و بطون معانی اون باطن یکی از بواتن معانی زلزله روز قیامت همون لحظه من و توئه.

"إذا زلزلت الأرض زلزالها" وقتی ارضه این زمین وجود من و تو به لرزه در میاد "وأخرجت الأرض أثقالها" اون چیزایی که ثقل بوده، سنگین بوده، ثقیل بوده می‌ریزه بیرون.

اونچه که تو وجودت بوده يقينه‌ها می‌ریزه، يقيني‌ها می‌ریزه بیرون.

اصلاً نمی‌تونی جلو خودتو بگیری.

هرچی در بعد "وقال الإنسان ما له" انسان می‌گه چه خبر شده؟

چرا من اینجوری دارم حرف می‌زنم؟

چرا؟

یعنی زبان به شهادت می‌افته، حقیقتش رو نشون می‌ده توجه که اگر کسی حتی تو مرتبه‌ی راه حق ا-- شیعه اثنی عشریه که دیگه راهی یقینی‌تر و محق‌تر از این ما نداریم که دیگه حاق قضیه است اما همین جا هم بدون معرفت رفته باشه همینطوری کور کورانه و پدرم شیعه بود، مادرم شیعه بود، رفیقام، معلم و فامیلام اصلا.

اینم اگر با نور معرفت نرفته باشه این نور بدل به ظلمت میشه و یخرجهم من النور الى الظلمات میشه.

اینا از نور خارج میشن به سمت ظلمت‌ها.

چرا؟

دچار تعصبات می‌شن.

شما اگر توجه داشته باشید به اون فرمایش عجیبه، واقعا عجیبه ابا عبدالله که جا داره واقعا یه دهه‌ی محرم رو این فرمایش ابا عبدالله که مرام‌نامه‌ی کربلائیا و حسینی‌هاست توجه کنید دو سه جمله آقا در خطبه‌ی حرکتشون از مکه بیان می‌کنه.

اول می‌فرماید إن کان باذلاً من کان ببخشید.

من کان کسی که میخواد من کان باذلاً فينا مهجته که قبلاً مورد بحث قرار گرفت مختصراً.

اگه کسی قصد کرده بریزه، بذل کنه، باذلاً فينا در ما.

نمیگه فی سبيلنا.

اونم مهجته.

الذین بذلوا مهجهم دونه.

که اون آخرین قطره‌ی خون قلبشون رو، میگن تا آخرین قطره‌ی خون، تا آخرین نفس.

اینو بریزه پای ما.

این اولین شرط حسینی شدن و کربلایی شدنه.

آخرین قطره خونشون هم در ما.

این خیلی نکته ظریفیه آقا اینجا برای اهلش گفته و رفته.

قربونش بریم.

چه زیرکانه.

فينا گفته نه فی سبيلنا.

چه فرقی بین فينا و فی سبيلنا داره؟

قبلاً یادمه تو بحث فرق بین مخلص و مخلص بر-بیان کردیم.

مخلص برای خدا کار می‌کنه اما توقع پاداش داره.

گاهی حتی گلایه هم می‌کنه، منت هم می‌گذاره، توقع داره، چشم‌داشت داره.

اما مخلص مطلقا هیچی نمی‌خواد.

اصلاً.

انقدر شدت محبت داره.

یه معنای دیگه‌ش رو حضرت آقای جوادی آملی در تفسیر تسنیمش، انتهای سوره عنکبوت اونجایی که می‌فرماید الذین جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا رمزگشایی کرده.

اونجا حضرت آقای جوادی آملی می‌فرماد اگر فينا یا فالله همون فی سبيل الله بود چرا اینجا میگه فينا لنهدينهم سبلنا.

سبل رو همون سبيل رو که جمعش میشه سبل رو اومده دوباره مطرح کرده بعد از فينا.

پس معلوم میشه که فالله با فی سبيل الله فرق می‌کنه.

معلوم میشه فلحسن یا فينا با فی طريق الحسن، فی سبيل الحسن با هم فرق می‌کنند.

اینا مشخص بشه.

مثلاً میشه ما ت-- فی طريق الحسن باشیم.

نجف تا کربلا که پیاده میرن انشاالله اولین قسمتش رو میگن طريق الحسن.

میشه کسی تو این طریق باشه اما در حینی که تو این طریقه دچار شک و ریب هم باشه، نگاهش به گناه هم بیفته، لذت‌های دیگه‌ای هم ببره، گناه هم و معصیت هم مثلاً اومده باشه اونجا دزدی کنه.

ها؟

پیش میاد دیگه.

میشه کسی تو جهاد باشه اما بعداً منکر اصل جهاد مثل خیلی‌ها که تو جبهه شرکت کردن الان جلسات توبه دارن.

هر شب جمعه جمع می‌شن توبه‌نامه می-می‌کنن و گریه می‌کنن.

تو قم هم متاسفانه زیاده که چرا اینا رفتن تو جنگ ما شرکت کردن مثلاً مسلمون‌کشی کردن.

خب این تو جهاد بوده.

این فی سبيل الله بوده اما فالله نبوده.

به یک معنا اینو بخوام بازترش کنم حضرت علامه خود آقای جوادی آملی مثال رو اینطوری می‌زنن.

حرف ایشونه ها.

نگید استنباط بنده‌ست و کاملاً هم دقیقه.

چون با فرمایشات دیگر حکما م-مخصوصاً حضرت علامه حسن‌زاده هم کاملاً می‌بینی منطبق है.

همه‌شون انگار یه حرف زدن.

یه فرق بین فينا و فل-- فی سبيلنا یا فالله و فی سبيل الله اینه که فی سبيل الله بدون معرفته.

یا اگر هست کمه یا اگر هست هم-همراه با شک و ریبه یا اگر هست محکم نیست.

استحکام پیدا نکرده.

و یٰسِین، وَالْقُرْآنِ الْحَكِيمِ.

حکیم از حکمت، از استحکام.

لا یمکن رفع الرد من حکومتک.

یعنی حکومت ولایت-- حکومت وجودش به ولایت نرفته.

یعنی ولایت تو وجودش حکومت نکرده به یک معنا.

اون میشه مثل این کسی که داره جهاد می‌کنه، رفته تو راه خدا، تو راه خداست ظاهراً اما بدون معرفت.

یعنی بعد جالبه که حضرت علامه جوادی آملی می‌فرماید خصوصاً دست می‌ذاره رو بحث معرفت نفس.

می‌فرماید این فالله میشه جهاد اکبر.

اینو یادتون باشه.

فالله میشه جهاد اکبر.

فی سبيل الله میشه جهاد کبیر به قول ایشون یا جهاد اصغر.

یعنی رفته تو جهاد اما جهاد اکبر نداشته.

جهاد اکبر چی بود؟

خودشناسی بود که نتیجه‌ش میشه خداشناسی.

باید خودت رو بشناسی، خدا رو بشناسی.

پس اینجا ببینید چه قشنگ ابا عبدالله زیرکانه می‌فرماید من کان باذلاً فينا.

یعنی کسی که چنان خودش رو شناخته و چنان بر خودش مستولی استیلا پیدا کرده که ولایت ما در تمام سرائر وجودش که یوم الطبل سرائر این باطنش بعداً آشکار میشه، چنان حکومت وجودش بر اساس ولایت شکل گرفته که دیگه این چی میشه؟

مهجته.

حاضر میشه آخرین قطره خونش رو بده وگرنه اگر غیر از این باشه نمیده.

نمیشه.

حضرت امام علیه الرحمه خ-- من از خود ایشون شنیدم.

صوت ایشون رو تو رادیو معارف بود ظاهراً پخش میشد.

گفت رفتیم بالا سر یه عالمی اسم نبود.

عالمی که مستعد بود.

چقدر شاگر تربیت کرده بود.

چقدر کتاب داشت.

هرچی شهادتین رو گفتیم تلقین کن دری وری به خدا گفت و مرد.

حضرت امام اینو گفت.

چرا؟

اینا باید بترسونه ما رو.

یعنی اینا یقین به یقین نرسیدن.

اونچه که دارن میگن معرفت شهوده.

این گفتن‌ها، شنیدن‌ها بارها گفتیم اینا کم و کیف مسموع ماده‌ست.

اینا باید باشه چون کانال وجودی تو رو به سوی اشراقات الهیه باز می‌کنه.

یعنی تو، تو نری بررسی نکنی زندگی امام حسین رو از جهت فکری کار عقلی نکنی رو معارف به، به سمت کسب معارف نری کانال وجودیت مسدوده بعد اشراقاتی هم نیست.

اما اگر رفتی زحمت کشیدی، شخم زدی این علت مؤده میاد تو رو کمک می‌کنه برای علت طامعه که اشراقات اباعبدالله است.

یعنی دیگه اباعبدالله خودش، خودش رو به تو نشون میده.

اون می‌شه باز شدنت وقتی تو شخم زدی کانال وجودت رو باز کردی اون می‌شه دیگه نور معرفت.

اصل نور معرفت مال ملکوته.

مال عالم بالاست.

مال اباعبدالله.

مال مرتبه‌ی قدس وجوده که بحث‌هاش قبلاً گذشته.

اما از اینجا باید شروع کرد.

از کسب معرفت.

کسی بدون معرفت، بدون شناخت خودش بره کربلا می‌بره.

می‌شه مثل کی؟

اون که بارها گفتیم دیگه.

می‌شه گفت مصداق شاید مهم-- بهترین مصداقش همون زها-زهاک بن عبدالله مشرقی باشه.

اما کسی که نه، رفته به سمت واقعاً به سمت یقینیات حرکت کرده، اشتباه رفته.

خدا رحمت کنه حاج قاسم رو.

می‌گفت ما پیش رهبر که رفتیم یه روز بحث داعش داغ شده بود آقا فرمود تا می‌تونید از دو طرف کم کشته بدیم؛ هم از خودمون هم از اونا.

این که از خودمون کم کشته بدی-بدیم برامون مشخص بود، مبرهن بود.

اما این که چرا از داعش کمتر کشته بدیم نمی‌دونستیم.

تا از خود آقا پرسیدیم چرا از اونا؟

فرمودن خیلی از اینا به یقین رفتن.

یعنی یقین دارن که راهشون اشتباهه.

چی-- درسته.

راهشون اشتباهه اما یقین دارن تو راه باطلشون.

توجه کردین؟

اینا چون به یقین رفتن، اینا اگر برگردن این معرفتشون رو پیدا کنن چون به اسم یقین خدا رفتن اینها عاقبت به خیر می‌شن.

برای همین اینا رو نکشید تا بفهمن.

نمی‌فهمن.

نمی‌دونن.

بسیاری از مردم به اسم یقین رفتن سمت باطل‌ها.

نه با تعصبات، نه با-- یقین بحثش فرق می‌کنه.

این خیلی نکته ظریفیه‌ها.

باید با یقین رفت.

خیلی از ما دچار تزلزل و گرفتاری هستیم.

خب اما کسایی مثل ابوالحتوف که دیروز عرض کردیم سریع ازش گذشتیم نگفتیم آخرش چی شد.

برادرش سعد.

تا لحظه‌ای که آقا تو گودی قتلگاه بود شمشیر می‌زدن بر علیه امام حسین.

حالا اونجا اشراقات اباعبدالله تو قتلگاه اینا یه نگاه انداختن، رخ نشون داد.

امام حسین تجلی کرد اصطلاحاً براشون خودش رو نشون داد به این‌ها.

دید قابلیتی در وجودشونه.

اگر تو صف باطلن یقین کردن و اشتباهاً یقین کردن اون راه درسته.

اما اشتباه کردن.

تعصب نیست.

تو کسب معرفتشون به اشتباه رفتن.

یعنی جاهل مقصر نیستن، قاصرن.

اباعبدالله براشون تجلی کرد.

حالا بعضیا میگن توی-- از این جهت تجلی کرد که حضرت وقتی حمله کردن به سمت خیمه‌ها صدای شیون زن‌ها که بلند شد، چهره‌ی اباعبدالله متغیر شد.

اینا شکستن یه دفعه.

دیدن بحث ناموسی شد.

بعضیا گفتن نه ده نفر آب ریختن جلوی امام حسین.

ش-- مثلاً زشت، کشته کنن آقا رو که آب می‌ریزیم زمین به تو نمی‌دیم.

از اینجور مسائل تو مقاتل اومده.

هرچی بود بر می‌گرده به تجلی امام حسین.

آقا تجلی کرد.

اینا یه دفعه متزلزل [قرائت قرآن] اون یقین ریخت بیرون.

گفتن نه مثل که ما اشتباه می‌کردیم.

دوتایی با هم این داستانو گوش بدید تا آخرش بس سراغ بفرستیم.

خیلی شیرینه.

خیلی قشنگه.

من کمتر دیدم بگن.

داداش بزرگ‌تره گفت بریم مثل اینکه اشتباه می‌کردیم.

کوچیکه گفت بابا ما تا حالا کشتیم از اینا.

مگه می‌شه حسین ما رو قبول کنه؟

داداش بزرگ‌تره گفت من می‌دونم اینا خاندان کرمن.

پدرانشون رو می‌شناسم، مادراشون رو می‌شناسم.

تا این فکر و س-سخن بر زبان این دو تا برادر با همدیگه گفت‌وگو می‌کردن جاری شد.

یه نگاه به قتلگاه کردن.

اباعبدالله آغوش باز کرده، دستاشو اینطوری باز کرده به سمت اینا.

برادر بزرگ‌تره گفت دیدی داداش اینا خاندان کرمن.

بریم.

اومدن محضر آقا اجازه خواستن.

آقا اجازه میدید ما کمک شما باشیم؟

حضرت فرمود شما مهمان ما هستید.

تازه به ما گرویدید.

تازه سر سفره‌ی ما مهمان شدید.

ما مهمان‌کشی نمی‌کنیم.

اونا گریه کردن.

اولین گریه‌شون رو برای قربت امام حسین اینجا کردن و همین نجاتش داد.

نجاتشون داد.

گفتن آقا شما مهمان ما بودی.

ما از شما دعوت کردیم.

نه، ش-- ما مهمان شما.

گریه‌شون شروع شد.

همونجا اینا دیدن دارن حرف‌های عاشقانه می‌زنن با امام حسین.

اون وری‌ها لشکردن افتادن به جونشون.

اباعبدالله گفت حاجی حالا که برگشتید برید.

برید کارتون رو بکنید.

شمشیر برداشتن.

نمی‌دونم بیست نفر سی نفر رو اونجا به عشق اباعبدالله کشتن.

آخرش هم خودشون خونی مالی افتادن تو گودی قتلگاه.

تنها کسایی‌ان که بدنشون بدل قتل-- بدن کنار بدن اباعبدالله تو گودی قتلگاه افتاده.

خونشون با خون حسین قاطی شده.

چرا؟

تجلی امام حسین.

باید تلاش کرد تا به اونجا رسید تا امام حسین به ما خودش رو نشون بده.

اون نور معرفته.

تا بهش انشاالله از شک و ریب نجات پیدا کنیم.

عاقبتمون انشاالله ختم به خیر بشه به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.

اللهم صل على محمد و آل محمد